من معمولا خوراکی های خوشمزه را کامل نمیخورم. میگذارم بخشیش توی یخچال بماند یا گوشه و کنار کابینت قایمش میکنم. اینطوری تا چند وقت یاد مزه های نچشیده که میافتم٬ دلم خوش میشود. و توی خیابان که گرسنه میشوم یکهو یادشان میافتم و لبخندی میزنم که عمیقا از ته دلم است...
از موقعی که یادم است٬ پول خوردهای باقیمانده کرایه تاکسی را جوری توی کیفم میانداختم ٬ که درست در همان لحظه فراموششان کنم. انگار نبودند از اول. اینطوری سر ظهرِ روزهایِ بی پولی٬ که مجبوربودم همه مسیرخانه را پیاده برگردم ـ بس که ولخرجی کرده بودم ـ با ناامیدی گوشه و کنار کیفم را میگشتم و کلی خوشحالی جمع میکردم برای خودم. پولهایی که برای یک همچین روزی پخش و پلا کرده بودم٬ و به تدبیر خودم آفرین میگفتم. بعد بی که از دیدن آشنایی توی تاکسی بترسم راهی خانه میشدم...مطمئن و آرام. حالا همیشه وقتی جیبهام خالیِ خالیست٬ میدانم که امروز روز مباداست و این من٬ همیشه برای روزهای مباداش از پیش فکرهایی کرده و میروم سراغ کیفم.
پی نوشت: اقلیما چند وقتی نیست. به روز نمیشود و قدر این نبودنش به قدر گشتن گوشه و کنار کابینت یا زیر و رو کردن یک کیف است.
