دیشب دوباره خواب دیدم٬ دیگر خیلی شده. درست که تو میدانی کی باید بیایم بیرون. مثل همه چیز که تو میدانی... میتوانی. به تو که میشود گفت. کمی جلو بیانداز لطفا. وقتش را هر وقت که هست. گیرم صداها زیاد شده باشند. من هم یکی٬ میان این همه... من دوباره خواب دیدم و با این بار میشود خیلی. نمیخواهد تمام شود؟ شلوغی ها دارند میرسندها. بس نیست یعنی؟
ببین. زندگی٬ همان است انگار. تکلیفمان باید با شکل جدیدش روشن باشد. دلگرفتگیهامان تعریف عوض کرده فقط. شادیمان هم. قبول که میان جمع یکهو اصلا پرت میشویم و میرویم پی خودمان قبول که تنهاییمان رنگ عوض کرده. قبول. اما حالا...حالا دلخوشیم به این خنده های گاه و بیگاه. به حرف که میزنیم. به صداها که میسرانیم سمت هم.
گیرم اصلا خودمان هم یک جایی خودمان را غافلگیر کنیم٬ خیالی نیست که. همه اش را سپرده ایم به زمان و دلخوشیم به این گاه وبیگاه ها.
پی نوشت: به گمانم باید یاد بگیریم دیگر. چشم که وا کنیم میبینیم خیلی گذشته...
فقط برنده ندارد. یعنی هر طور که فکر کنی٬ برنده داشتنش بی انصافیست. باید بازی کنی...همین. از همان اول٬ او مهره سفید را برمیدارد. که یعنی: "بازی را من شروع میکنم" و شروع میکند. همیشه او اول شروع میکند. تقدیر را میگویم. انگار که داریم با هم شطرنج بازی میکنیم. هی اسب میبریم. فیل میاوریم. پیاده جابه جا میکنیم. کیش میشویم ... همه ی اینها هست ها. اما ته تهش٬ مساوی میشویم. یا به گمانم اصطلاحش باید"پات" باشد. حالا بگذریم که گاهی٬ درست وقتی که فکر میکنی داری برنده میشوی یکدفعه صفحه را خراب میکند. این از روی جر زنیش نیست که. این قانون بازی است. زیادی که به برنده بودن اصرار کنی٬ همه مهره ها را تقدیر٬ خودش میریزد به هم که یعنی:"حواست باشد.برنده نداریم!"... باید بازی کنی...همین.
حالا به کف دستهات نگاه کن. من نگاه کردم. پر از خطهای کج و معوج است٬ که معلوم نیست از کجا آمده اند کجا میروند. میانشان که گم شدی٬ باید خوب بگردی تهش را پیدا کنی. فقط کاش پیدا که شدیم خیلی خسته نباشیم.
غریبه! این تقصیر من نیست که در آن ظهر داغ جلو تو سبز شدم. این تقدیرمن است.نمیدانم کی؟٬ اما هوا سرد بود٬ که من کیش شدم. هنوز هم پی اینم که بیایم بیرون. که مهره هام را دوباره راه بیاندازم توی بازی.که اسبها بدوند وپیاده ها قدم بزنند. هرچند برای تو چه فرقی میکند؟
پی نوشت: این یکی را حتما بخوان. هر چند برای تو چه فرقی میکند؟... حواست به شاه و وزیر خودت باشد.
شبیه زمان که در ذهن من دوپاره شده شبیه هر خاطره ای که یک پیشوند قبل یا بعد پی ِ خودش میکشد٬ حالا آدم ها هم در ذهن من دو دسته اند و این اصلا نمیتواند خوب باشد.
پی نوشت: بهار تمام شد.تو هم.
خب من لا به لای این روزها٬ دلم میخواهد همه ی آشناهام را جمع کنم٬ برای همه بلیت بخرم٬ برویم سینما. درکه بسته شد٬ تاریک که شد٬ اولش به رقص ها و شوخی ها٬ بخندیم.این طرف صدای خنده باشد. بعد برسد به بادبادک الی٬ که توی هوا میچرخید.آن طرف صدای خنده اش باشد. صدای دریا هم. ما همه ساکت باشیم و تمام که شد آن طرف باز٬ چرخِ به گل مانده باشد. این طرف٬ ما باشیم. سکوت باشد و ماتمان ببرد.
من٬ توی این روزها دلم میخواهد....میخواهد٬ همه برویم٬ بنشینیم دو ساعت آرام٬ درباره ی الی ببینیم...همین.
هر کس را که بخواهد
...
وَتُعِزُّ مَن تَشَاء وَتُذِلُّ مَن تَشَاء
تویی که میشود هر کسی باشی! نترس از اینکه بپرسی:"خوبی؟" جواب تو یک کلمه است یا یک جمله نهایتا. و آن یک جمله را میگویم چون من خوشبختی را تقسیم کرده ام و بخش بخش میخورم و تا شب همه اش را تمام میکنم.هر روز صبح را با آب سرد شروع میکنم این طوری بخش اول را میپاشم به خودم٬هر صبح. بعد حتما صبحانه میخورم چون شنیده ام فقط آدم هایی که خود آزاری دارند صبحانه نمیخورند و من خود آزاری ندارم قطعا و این بخش دوم است. من هر روز همان کارهای دیروز را پی میگیرم این یعنی نظم و من شنیده ام آدم های منظم خوشحال ترند آرام ترند پس من آرام هم باید باشم یقینا و این آرام بودن بخش سوم را باید بدواند در من که میدواند. نگران نباش. در همه ی جمع های دوستانه شرکت میکنم میخندم. حرف میزنم و قرار است رای هم بدهم. خوب غذا میخورم. به موقع هم میخوابم. کتاب میخوانم. فیلم میبینم و در این میان بقیه اش را هم سنجاق میکنم به خودم.و از همه مهمتر مینویسم و خب همه ی این ها یعنی خوشحالم دیگر٬ مگر بقیه چه میکنند؟ تازه از هر کدامشان بپرسی جوابشان با کمی تغییر شبیه مال من است...
تویی که میشود هر کسی باشی! نترس از اینکه بپرسی: "خوبی؟" میبینی؟ پس تو با هر لحنی که بپرسی. من هر جای روز که باشم٬ جواب تو یک کلمه است. یا یک جمله نهایتا: "خوبم. ممنون."
