تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

جور جدیدی که هستم اینطوریست که هرچیزی را مینویسم... یعنی هر چیزی میبینم یا میشنوم٬ توی ذهنم دارم هم زمان باش چند خط مینویسم. یک دفتر صد برگ اگر توی مغزم داشتم تا الان تمام شده بود. اما روی کاغذ یا اینجا یا هر جایی نوشته ها یک جور دیگرند... یعنی چیزهای توی مغزم روی کاغذ طور خوبی نیست.  گاهی خوب هم هست ها اما همان که هست نیست. از صحنه هایی که میبینم تازه عکس هم میگیرم که براش بنویسم. رفتم دوربین هم خریدم. بیشتر وقتها پیشم است. مثلادیرو از پنجره شرکت یک یاکریم دیدم .روی آنتن خانه همجوارمان. خب؟ تا بیام با گوشی همکارم ازش بگیرم پرید... اگر میماند چی میشد؟ نهایتا عکس را به ضمیمه نوشته ای میذاشتم اینجا٬ فیس بوک یا هرجایی. براش چی مینوشتم؟ اگر مینوشتم چی میشد مثلا؟...  چیزها را مینویسم بهتر است یا نمینویسم... خوانده بشود یا توی مغز بماند یا چی اصلا؟ بعد تازه نوشته هام پر حرف اضافس... هی "را" و "یک" و "ی" الکی. باورکنها... حرف اضافه به چه دردی میخورد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:30  توسط لیلا  | 

ما با مدرسه فاصله مان نیم ساعتی میشد. نه از این نیم ساعت ها که وسط شلوغیست  و میشود خودت تنهایی بری و برگردی. میخوردیم به خلوتی ٬که برای دختر ۱۱ ساله خطرناک بود. دوشیفت هم شده بودیم. از بدشانسی ما همان سال اولی که رفتیم راهنمایی٬ از این قوانین جدید آمد که سه روز صبح٬ سه روز بعداز ظهر بریم مدرسه. و همه ی اینها سرجمع یعنی که نمیشد بابا ببردم و بیاردم. چاره اش هم فقط یک چیز بود:... سرویس. باید سرویس  میگرفتیم. من عاشق این بودم که صبح و بعد از ظهر قاطی بچه ها این ور اون ور برم اما خب٬ پنهانی خجالت هم میکشیدم. خجالت را اصلا گذاشته اند برای پنهان کردن دیگر. خلاصه... بابا رفته بود برام با یک راننده سرویس حرف زده بود. آمد خانه گفت:" ولوو سفید و سورمه ای که مینی بوس هم هست. ۷ سرکوچست. آمد٬ سلام بده بگو من دختر فلانی ام. آها اسمش... اسمش طالبه... آقا طالب" بعد هرجا که بهت گفت بشین...

من همیشه دیده بودم نیمی از بچه ها می ایستند تو سرویس های مینی بوسی. با این حساب این "هرجا که گفت بشین" برای من ماجرایی میشد آخر سر.  لابدمجبور میشدم آخر بشینم. .ترس رفتن من بین دخترهای سال سومی که مامان تعریف میکرد دختر خانم ایوبی هم بینشان است از این ترس های فراموش نشدنی بود. دختر خانم ایوبی کلی دوست داشت برای خودش. من چی ولی... تک میماندم. وتک ماندن هم که قصه ایست اصلا. ممکن بود باقی صداشان برسد بهش که بایستد پیاده شان کند.اما من چی؟آقا طالب یادش میرفت من را٬ آخرش هم نمیرسیدم به موقع... عوضش دختر خانم ایوبی و دوستاش که آشناترند همه سرموقع و سرجا میرسیدند.

 همه ی این دلواپسیها مثل همیشه عین خوره افتاده بود به جان من... تا صبح بی که به کسی بگویم بیدار بودم. موجود زنده ای انگار توی دلم دور میزد وچنگلهاش را میکشید به دیواره های دلم. صبح فرداش ۷که نه٬ تازه یک ربع هم زودتر٬ رفتم سرکوچه. چشمم از ماشین ها برداشته نمیشد از خیال جا ماندن.  بعد کلی سرویس سبز و آبی دیگر٬ بالاخره آقا طالب آمد. واااااای چی میگی!!! ماشین داشت منفجر میشد از شلوغی! آقا طالب پیرمرد قد کوتاه و چاقی بود که بیشتر موهاش ریخته بود. تا سوار شدم گفتم:" سلام من ..." گفت :"سلاااام پس لیلا خانم شمایی".  همین که به فامیلی صدام نکرد کلی خوب بود... رفتم بین شلوغی بچه ها. میله مینی بوس را گرفتم واستادم. با هرکی چشم به چشم میشدم لبخند ملیحی تحویلش میدادم. میخواستم قاطی باقی شوم. از بخت بد من همه هم رو میگرداندند. من مدام وانمود میکردم که انگار نه انگار تازه واردم. به نظرم میامد اینطوری همه چی سرجای خودش است من هم یکی هستم مثل بقیه...چه فایده ولی... وانمودم قد همان ۱۱ سالگی خودم بود. از صد فرسخی میشد فهمیدم روز اول سرویس مدرسست.قلبم انگار آمده بود بیرون و کف دستم میزد. همش فکر جاماندن و نرسیدن و گم شدن میان شلوغی بودم. کله ام صد کیلو شده بود که یکباره صدام زد:" لیلا خانوم! چیه رفتی اون ته  بیا جلو ببینم..." واااای باورنکردنی بود. مثل کسی که سرمازده کنار خیابان تاکسی پیدا کرده باشد ذوق زده شدم. از لابه لای بچه ها با افتخار رد شدم.دم صندلی پشتیش واستادم. شروع کرد به حرف زدن با من... از هردری گفت... از توی آینه هی نگام میکرد. فهمیده بود قواعد واستادن هنوز بلد نیستم. بس که این پا و آن پا میشدم. یکباره وسط حرفش گفت... تو اصلا چرا واستادی؟ بیا بیا جلو بشین... و جلو یعنی همان صندلی یکنفره ی جلوی ولوو که تقریبا بهترین جای ولووست... و اینبار ذوق من دقیقا مثل... چرا مثال اصلا مثل همین لیلای خجالتی ای بود که تازه وارد است و بهترین جای مینی بوس را دادند بهش....

 از آن روز به بعد تا دوسال همیشه بهترین جا مال من بود...دیشب یک ولوو دیدم عین مال آقا طالب. نمیدانم آقا طالب الان کجاست . اصلا هست یا نه... اما از دیشب مدام فکر میکنم چیزی براش بنویسم... وآخرش هم اینطوری تمام کنم...

برای آدم های بی قرار هیچی بهتر از حواس یکی نیست که پی شان باشد... هیچی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 10:20  توسط لیلا  | 

یکباره دلم میخواهد راه بیافتم دوره٬ سرتاسر این شهر در هم و بر هم.. قدم بزنم وهمینطور مهربان باشم با همه. لبخند بزنم ... یکباره به سرم میزند تنها برم سینما و تا آستانه اش که میروم در لحظه منصرف میشوم. بر میگردم... میروم توی هر مغازه ای برای خرید. چیزی یک آن چشمم را میگیرد٬ بی ترید میخرم میایم بیرون... تلفن را خاموش میکنم کلا...  یکباره بر میگردم خانه٬ مانتو آبیه را درمیارم کفشهام را عوض میکنم.  چیز دیگری میپوشم... تا دیر وقت میمانم سر کار. عشق میکنم کار کنم هی... فرداش چیزی میکشدم سمت خانه. خسته میشوم زود... بی حوصله میشوم. پی فرارم برای خانه... وسط خواندن شجریان که برای بهار است قطعش میکنم... میروم توی شلوغی... کلافه میشوم یک روز کامل میمانم خانه... موهام... موهام را به سرم میزند بردارم مشکی کنم اصلا. کتاب ها را جمع میکنم توی کمد. میروم برای کسی هدیه میخرم. بی که بدانم اصلن میدهم بهش یا نه... کتاب هارا میچینم توی قفسه روی دست. شاید اصلا یکباره رفتم مشهد... پشیمان شدم شاید.

این زندگی آنی٬ و هجوم همه چیزها را٬ تازه دوست هم دارم. این دیوانگی این روزها. هر چیز لحظه ای٬ عاشقی های بی قاعده٬خوشی های یکدفعه٬ اشک های بی هوا٬ سرازیر شدن دلتنگی این روزها را حتی...

پی نوشت: شلوغی فیس بوک آدم را کلافه میکند... خلوتی اینجام که دلگیر شده دلم میخواهد دوره بیافتم برای همه توضیح بدهم اینجا که بهتر از همه جاست کلا.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:7  توسط لیلا  | 

...

موضوع مال حالا نیست که٬ مال خیلی سال پیش است.اووووه خانه زیباشهر... چی میگم؟  قبل تر٬ مال خانه ولیعصر٬ همان موقع که ما مستاجر آقا مسعود بودیم. ته کوچه خانه ولیعصر میخورد به باغ. حالا باغ نباشد به گمانم. احتمالا خانه ساخته باشند. چقدر چاغاله میخوردیم اول بهاری ها... چقدر در رفته بودیم از دست مامان...

موضوع مال همان موقع هاست . مال  تاکسی پیکان قدیمی بابا٬که بعد سال تحویلی بدو میرفتیم توش و به ضرب میبردنمان برای عکس های سبزه میدان که هر سال میگرفتیم. من و فرامرز وایمیستادیم بغل هم٬  اوایل بابا هم میامد بین ما که مثلا من سه ساله ندوم از عکس بیرون ٬وسط خیابان.ولی عکسهای بعدی دونفره اند همه.ما رو به دوربین . من صاف .فرامرز با زانوهای خم شده که هم قد به نظر برسیم. بعد راه میافتادیم سمت  خانه"مامان بزرگ". خانه کوروش... به قول مامان بزرگ "کورش" که من عشقم این بود شب بخوابیم توش من پیش "بهاره خاله" باشم٬ با ضبط قدیمی "آقا بزرگ" آهنگ گوش بدیم آخر شبی...

موضوع مال حالا نیست که٬ مال همان وقتهاست که "عمه طاهره" خدابیامرز زنده بود ... راستی نه ه ه... مال قبلتر٬ آن موقع ها که "معمار" هم بود و هنوز عکس نشده بود به دیوار وبه ما عیدی میداد. وقتی همه ۱۰ تومنی میدادند و معمار ۵۰ تومنی نو از لای قران در میاورد میداد دست من...  به من ذوق زده.  وقتی "عمو" به من دوبرابر فرامرز عیدی میداد و اسم من را درست صدا میزد و نمیگفت"مریم" من کفش های سفید ورنی میخریدم آن وقتها. سفیییید... حتما باید پاپیون میداشت روش. و زیره ای که صدا بدهد. راستی این صدای قدم که اینهمه دوستش هم دارم هم خاطره شبهاییست که از خانه قدیمی عباسی "عمه" میامدیم بیرون .همیشه آخر شب بود و خلوتی٬و من از همان شبها عاشق صدای شنیدن قدمهام هستم در کوچه های خلوت و تاریک...

موضوع مال امروز و دیروز نیست ٬ مال همان موقع هاست که ذوق میهمانی های تهران میکشتم. دلشوره رفتن و رسیدن داشتم. اجازه دست زدن به آجیل نداشتم و به من ته تغاری همه کلی عیدی میدادند. مال همان موقع که کلی عیدی جمع کردم ٬دم آخری رفتیم خانه "افسانه" و کیف قرمز پاپیون دار من پر از عیدی های آن سال جاماند آنجا. حالا کجا؟ ورامین... یعنی کلی دور از ما و پس گرفتنش میرفت برای سال بعد. آقا مصطفی زنگ زد که میاورد برام. اما نشد... ماند که ماند.

 بله٬موضوع گم شدن عیدی های من مال همان سالهاست و حالا سالهاست که دلم پی شان است. وامسال دلم بدجوری هوایشان را کرده... بدجوری

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 23:40  توسط لیلا  | 

..

میوه بر شاخه شدم

سنگپاره در کف کودک

طلسم معجزتی مگر پناه دهد از گزند خویشتنم

                                                   از گزند خویشتنم

                                                                از گزند...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 7:41  توسط لیلا 

"ه" دو چشم باید یاد بگیرم. با یک انحنای ملایم و چشمهای متوازن سیاه... بعد قلمم را برادرم چشم به چشم شوم با "ه" دوچشم. بی عینک٬ با عینک... انحناش باید جور ملایمی باشد که تندی نشود یکوقت... "م" معمولی بلدم. چند روز پیش نوشتم. که خوب هم بود. بعد "عمر" و"بر" و... "ند" واااای باید ببینی "ن" شبیه چاله ای آرام٬ بی خطر٬که افتادن ندارد اصلا. میشود ازش رد شد. آقای پاکاری اصرار عجیبی روی "ر" میکند گفته پایینش با وحشی قلم! اما لطیف... گفته "ر" مرغی... و من بال های پرنده ای میکشم که ادامه اش"ر" من باشد جوری که در باور باشد قبلا پریده و ساکن و یکجا نفس نفس میزند حالا. "م" عمرم جا افتاد راستی."م" کشیده به قدر پنج٬ شش نقطه... کشداااار. بی پستی بلندی باید باشد. یکدست و مطیع.مصرع اولم را با"مستی" تمام میکنم. "مستی" بلد نیستم هنوز. اتصالات و عجیب و پیچیده ای دارد. ولی چقدر مگر طول میکشد یادش بگیرم؟ "مستی" که یاد بگیرم مینویسمش. مصرع اولم تمام میشود. هی عقب جلو میکنم نوشته ام را چشم در چشم... بی عینک٬با عینک. میروم برای مصرع بعدی با دندانه های شیب دار. "سر" با دوّاریِ"ن".  نون تنها ... و یک "دل" بزرگ مینویسم."ل" کمی بالای خط باید نوشته شود . یکسره.  حواسم باشد که که شکستگی نداشته باشدیکوقت. دل شکسته خط آدم را خراب میکند. با الف های کوتاه و بلند. جاندار... که قامت های راه رفته اند. و تمامش میکنم. بر میگردم. نوشته ام را دور ونزدیک میکنم. تمام که شد٬ نقطه. نقطه ها باید جور متوازنی باشند. متعادل و بی اشتباه٬ نامتوازنی به شعر دلشوره میدهد. نقطه ها باید نوشته را آرام کنند. 

چه نوشته ای بشود. باید زودتر "ه" دو چشم یاد بگیرم. قلم بردارم بنویسم...

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی     که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 9:52  توسط لیلا  | 

 

در آینه کسی ساکن است...

که حرف نمیزند و زل زده فقط

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 8:47  توسط لیلا