تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

 

درون من کودکی زندگی میکند. که هر صبح ،تلویزیون را روشن میکند به خیال اینکه هایدی روی کوه های آلپ بدود...

 درون من هنوز کسی زندگی میکند...

که سر بساط صبحانه پنیر نمیخورد و به خیالش باید دست و رو نشسته آن پرنده هارا ببیند، وقتی سه تایی گردنشان را میکشند و یکصدا میگویند:"جیمبوووو"... و قند توی دلش آب شود. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:36  توسط لیلا  | 

 

دلم شور این پرنده را میزند ...

پناه سرمایش لوله بخاری ایست٬ که از شیشه سرش را بیرون برده. سردش که میشود میاید گرم میشود و میرود. داغ است و دلچسب. دل خوشست... و خانه های خیلی گرم اگر یکدفعه سرد شوند٬ تلخی زیادی دارند باخودشان. نه رفیق؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:42  توسط لیلا  | 

باید عادت کرد دیگر. گفتن سخت ترش میکند فقط. هی حرف حرف حرف... خسته نمیشوند این همه زندگی مردم را زیر و رو میکنند. نشسته ام اینجا کنار شومینه٬ یک نیم ساعتی هست خیره شدم به پنجره. بدجوری عادت شده. یعنی اولین بار که فهمیدم عادت شده حدودا اواخر تابستان بود. آن موقع بیست و چهار سالم بود. یک روز آقای برادر از در اتاق آمد تو٬ زد زیر خنده. گفت: "حوصله ات سر نرفت یک ساعت است زل زدی به پنجره..." ای دیگر. زود میگذرد. انگار کن همین دیروز بود. باران میزند. تند. این جلد آخر "کلیدر" را تمام کردم بالاخره. باید برود توی کتابخانه پیش بقیه. توی شرکت نمیشود بردش٬ همین است دیر تمام شد. کتاب بزرگیست. بدبختی دو صفحه نخوانده ارباب رجوع سر میرسد. خوبیت ندارد کتاب دست من ببیند. حالا همه ی اینها به کنار خانم "عنایتی" را که نمیشود دست به سر کرد کتاب دست من ببیند تا همه اش را از ب بسم الله تعریف نکنم بیخیال ماجرا نمیشود. حالا فکر کن میانه کسالت تق و تق این کیبورد درب و داغان و زمزمه ی حرف که بین همکارها تمامی ندارد کتاب هم بخوانی.نه! نشدنیست اصلا...

گرسنه ام خیلی. دلم یک غذای خیلی خوشمزه خواسته. توی یخچال مرغ داریم. میگذارم یخش باز شود کمی. میاندازم تو قابلمه. یک جوش بخورد تا بیایم سراغش٬ سرخش کنم. برنج خیس کنم یک زرشک پلو با مرغی بخوریم. شب ها طولانی شده اند چقدر. شش بعداز ظهر است٬ به خیالم نه شب. بس که تاریک است هوا. حالا کو تا شام. تلویزیون سر و صدایی راه انداخته امروز.  ۹/۹/۹۹ است. فرزاد حسنی صدبار از اول برنامه اش این را گفته. یادم میاید سال ۷۷ هم همین بساط بود.ه ه ه ی ۷۷ ف ف بود اسمشم با یک زبان شیرینی هی انتظار این تشابه اعداد را میکشید...

آخ هواسم پرت شد٬ سوخت این مرغ بدبخت. یعنی سوخته سوخته که نه. آبش تمام شد. میشود یک کاریش کرد... برای ۸۸ نه. یعنی پیشوازش نرفتم. جمعه بود به گمانم٬ دور هم جمع شده بودیم به واسطه حرف و حدیث ها حواسم رفت پی اش. هشتاد و هشت ...ای وای. سالی بود برای خودش. انتظار یادم رفته بود. نه برای هشتش نه هشتاد و هشتش. تولد امام رضا بود و ماهم که بندی معجزه٬ توی آن روزها هی معجزه میخواستیم. سرم به خودم گرم بود. شلوغی و ساکتی ام... 

حالا شب است پای اینترنتم. به دعوت محمد صادق یادم است امروز را پیش بینی کرده بودم. چه روزهایی بود. همه کلی جوانتر بودیم. سال شلوغی بود. دلخوشیهای جمعی. دلتنگیهای فردی. تقسیم شده. اوووه ۱۱ سال پیش. میروم سراغش. میخوانمش. یازده سال پیش ترسو شده بودم. این را از پیش بینی ام فهمیدم. جرات نکردم از خیلی چیز ها بنویسم. محتاط بودم حتما. یادم هست قطعیتی نداشتم. این همه موهای سپیدم زیاد نشده بود. آینه جوانتر بوده یقینا. دلم نمیاید که آرشیو بعد و قبلش را نخوانم. میروم به قبل و بعدش... ای وای. هشتاد و هفت نیمه کاره و بعدش سال بلوا...

گریه ام گرفته انگار. میبندم همه صفحه ها را تند تند انگار نبودند اصلا. بروم بخوابم فردا خواب بمانم٬ توی این ماه این سومین بار است که هی گذشته زیر و رو وکردم آخرش هم صبح خواب ماندم٬ خوب است این چهار چرخ قرمز هست. سرعتش٬ کندی بیدار شدن را کمی جبران میکند والا اخراج میشدم این قسط های آخرش میماند. خوابم گرفته. چراغ ها را خاموش میکنم. نگاهم میرود به ظرف ها٬ ولش کن. بماند برای فردا...

پی نوشت: این ها را به دعوت مشق شب نوشتم. خواسته بود نه آذر نود و نهم را بنویسم. خوب شد. دلم پر کشیده بود یه آینده سرکی بکشم. یقین دارم آنجا چیزی منتظر من است. خوب و بدش بماند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:42  توسط لیلا  | 

 

در شب جيرجيركهايي هستند٬ تيزوبرنده

 از ساكتي خلاصش ميكنند

...

دارم به شب فكر ميكنم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:48  توسط لیلا  | 

دروغ میشود اگر بیایم اینجا مکرر بگویم که قشنگی اش به نرسیدن است. رفتن را میگویم. راستش میشود اینکه آدم گاهی عمیقا دلش یک رسیدن میخواهد...

یعنی دلش پر میکشد یک طناب کشیده باشند از این سر خط پایان تا آن سرش٬ بعدِ این همه که تند میدوید. سرش بالا باشد و ردش کند. که یعنی برنده شده. مزه اش یک عمر بماند. لذتش همیشگی شود.

 بعد نوشت: قلم از معدود چیزهاییست که من هنوز به معجزه اش ایمان دارم. این را من خواندم شما هم:

دلِ خجسته «وَ اِن یَکاد» مکرر خوانديم، «واقعه» از بر، بلا نبینی.
خبر رسيده شما هسته‌ی خرمای يک رمضان نخ‌کشيده‌ای به‌هيبتِ تسبيح، ذکر لبت: خانه‌ت خراب؛ خانه‌ت خراب...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:21  توسط لیلا  | 

بچه که بودم اطراف خانه ما یک زمین خالی بود. سر ظهراز زیر خواب اجباری ظهر فرار میکردم. میرفتم گشتی میزدم توش. تا چشم کار میکرد خاک بود و علف بین اینها گاهی سنگ هم پیدا میشد. سنگ اسباب بازی بچگیهای من بود...

قصه اینطوری بود که میگشتم آنهایی را پیدا میکردم که شبیه یک چیزی باشد. فرقی نمیکرد چی. کافی بود به شکلی نزدیک باشد .مثلا اگر کمی کشیده بود و یکسرش پهن تر از آن یکی، یقین داشتم ماهی قشنگی میشود. برش میداشتم. میاوردم خانه آبرنگ و یک لیوان آب میگذاشتم کنار دستم تا مامان از خواب بیدار شود و ببیند نیستم و نخوابیدم٬ من یک ماهی درست کرده بودم. یا اگر یک قسمتش یک گردی کوچک داشت زودی یک موش درست میکردم که مژه های بلند داشت. خیلی فکر نمیکردم شدنیست یا نه، بی معطلی شروع میکردم. سر آخر هم ردیف میچیدمشان روی طاقچه کنار پنجره.

... آخرین بار یکی پیدا کردم که گرد بود و بالاش پستی و بلندیهایی شبیه مو داشت. و خاکستری اش "نگاه" داشت انگار. مثل اینکه توی آن خرابه من اولین کسی باشم که دیده ، زل زده بود به من. به چشمهای من. حتی شک هم نکردم که مدت هاست منتظر مثل منیست که برش دارد. برش داشتم. ازش یک صورت آدم درست کردم. با موهای قهوه ای روشن پرپشت و چشمهای روشن. قیافه اش هنوز جلوی چشمم است. نرفته تا حالا. میخندید در حالی که من دور چشمهاش دایره هایی شبیه عینک کشیده بودم. خنده اش همیشگی بود و پررنگ تر از هر نقش دیگری توی صورتش. این آخرین سنگ کودکی من بود و بعد آن، من بزرگ شدم.

.... یادم هست، آن موقع هر سنگی شبیه چیزی یا کسی بود، بی که عکسش ممکن باشد.

پی نوشت: چه سنگبارانی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:17  توسط لیلا  | 

...

گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:4  توسط لیلا