تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه می داری...؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 20:50  توسط لیلا 

انگشتانش را گره زده بود به هم. شست ها را آزاد گذاشته بود و هی می‌چرخاند دور هم: «بد‌شانسیم دیگه، به طلا دست می‌زنیم خاکستر میشه» صدایش را می برد بالا٬ داد و بیداد می‌کرد و به زمین و زمان بد و بیراه می گفت. آرام که می شد شروع می‌کرد به تعریف‌کردن یکی از آن داستان‌های همیشه‌اش.   «ول کن این حرفا رو بیا یه کم میوه بخور » این را گفتم و ظرف میوه را گذاشتم جلویش. ساکت شد. خیره شد به ظرف٬ شاید به بدشانسیش فکر می‌کرد شاید هم... گره انگشتانش را که باز‌کرد دستش رفت طرف سبزترین خیار توی ظرف و نمک نزده برد توی دهانش. گاز اول را که زد٬ قیافه اش یک طور دیگری شد. ابروهایش جمع شدند و چشم هایش برافروخته: «گفتم که اصلا...» با دهان پر٬ صدایش نامفهوم بود. پرید به طرف دستشویی٬ صدایش واضح تر شد:«این خیار بود یا زهر مار؟».

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 17:52  توسط لیلا  | 

کتاب "و دیگران" را که تازه امشب هدیه گرفته ام توی دستم ورق می زنم. سی چهل صفحه که می‌خوانم، نمی دانم تو یکدفعه از کجا سر و کله ات پیدا می شود. پلکهام سنگین می شوند. راه می‌افتم می آیم سمت خانه شما. می آیم توی حیاط شما که تو بگویی: «لیلا آلبالو بچینیم؟» بعد آرام و سنگین پای راستت را بکشی روی زمین و بیایی زیر درخت و با دست چپت آلبالو بچینی، بعد من حواسم برود پی گل‌میمونی‌های توی باغچه و...

چقدر بی معرفتم من. خیلی وقت بود یادم رفته بود چه قدر بستنی خوردیم با هم. آن روز را یادت هست دیگر، نه؟ من دو تا بستنی خریده بودم. رفتیم توی اتاقی که پنجره اش به حیاط باز می شد. گفتی: «تو برو تلویزیون ببین» من گفتم: « تو چی؟»گفتی:«من این روزها چشمام نمی بینن خیلی». نرفتم. تا آخر بستنی را خوردیم با هم. از خانه شما که آمدم بیرون خواستم گریه کنم برایت...نکردم.

همه‌ی اینهارا هم که یادت باشد روز آخری که آمدم دیدنت را یادت نیست. تو من را ندیدی، توی یک اتاق شیشه ای بودی. مادرت گریه می کرد و می گفت هیچ وقت قرار نیست ببینی. خواستم گریه کنم برایت...نکردم. آمدم جلوی جلو، مثل آن وقت ها که در گوشی یک چیزی می گفتی و خانه پر می شد از صدای خنده ما. چقدر با آن لباس سپید روی تخت سپید زیبا بودی. آن پیراهن قرمزه را یادت هست؟ چین‌های دور یقه اش سپید بود که می آمد به تو و حالا هم...مثل فرشته ها شده بودی.

دو روز از شبی که خواب دیدم سوار بالن شدی و رفتی می گذرد که تلفن به صدا در می آید...تو مردی.

مگر قرار نبود پیر شویم بعد بمیریم؟ تو که پیر نشدی! ما 15 سالمان بود هنوز که تو مردی، تازه می‌خواستیم عشق های نوجوانی‌مان را توی گوش هم زمزمه کنیم. پس چی شد؟

حالا گفتم شاید بخواهی از این دنیا بدانی، گفتم...گفتم بهت بگویم روز خوب اگر بود همان بود که من با مامانم و تو با مامانت که "مادر" صداش می کردی پیاده رفتیم دو تا بلوز خریدیم مثل هم.

حالا چقدر دلتنگم برای تو، درست از همان روز. آن روز که تو رفتی. مادرت که من را دید بغضش را ترکاند توی بغل من. از همان موقع من دلم تنگ است برای تو، مادرت بغضی گذاشت توی بغل من که می‌خواهم ترک برندارد، چشمم که می‌خورد به خانه مستطیل شکلت اما...برمی دارد.

خوب باش و خوش بگذران گفتم...گفتم بگویم روز خوب هم اگر بود با تو بود، همان موقع‌ها...

 

پی نوشت: گفتم ا ینجا ا ین همه دوست دارم که دوستند، جای تو نبا ید خالی بما ند. حالا تو هم ا ینجایی میان ا ین همه دوست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 21:26  توسط لیلا  | 

خوبی‌اش این است که تو خوبی

یعنی اگر دعا کنیم و مستجاب نشود هم...

یعنی اگر نفرین کنیم و نگیرد هم...

یعنی اگر تنها بمانیم هم...

خسته اگر باشیم و همه‌ی دنیا را به یک چشم ببینیم و بد و بیراه بگوییم به زمین و زمان، تو یک‌جوری هستی که توی آن یک چشممان جا نمی‌شوی.

تو که آن بالا نشستی و هی می‌بینی ما را؛ همه ی دنیا هم که بد شد، تو خوب باش...

خوبی‌اش هم این است.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 21:6  توسط لیلا  |