پای آدم یک جایی میان نردبان گذشته و حال و آینده گیر می کند. همین که گوشی را گذاشتم این جمله را برای خودم گفتم. صداش اگرچه پدرانه نبود، اما لحن کلامش آنچنان پدرانه بود که نخواستم این خوشبینی که بعد از یکدنیاتجربه بهدستآمده با حرفهای خام من پشت تلفن بشکند.
گفت: "روی تابلوی اتاقت بنویس: گذشته خاطره است، آینده معما، حال هدیه" روی زبانم آمدکه بگم: "شما که جای من نیستی..." دیدم گیرم بهزباننیاورد، اما حتما توی دلش میگوید:"بودهام شاید جایی بدتر از جای تو"
صدام زمزمهای شد و پیچید توی خودم: "گذشته گاهی آنقدر شیرینتر از امروز است که دوست نداری خاطره باشد و همان بهتر که توی خاطره ها باشی، گاهی همان است که هر شب مرورش میکنی و نیمهشب که بلند میشوی تا غلتی بزنی، این غلتزدن از چند شماره که بیشتر شود حمله می کند به ذهنت. یعنی برای بعضی ها حال، هدیه است و برای خیلی ها گذشته"
به کسی که توی آینده زندگی میکند نمیشود گفت "وقتی هیچ نشانهای نباشد که بشود بهش دلخوشکرد٬ آینده وهم می شود...کابوس". آب سردی میشود که نوک انگشتت از فرو رفتن توش میترسد، چه رسد که بخواهی خودت را پرتکنی توش.
حرفزدنش را ازبچگی دوستداشتم و این کلی حرف زدنش را این روزها بیشتر. آنقدر خوب حرف ها را میزند که نمیشود توی حرفش پرید و الا میگفتم که زندگی توی امروز بهتر از ماندن توی دیروز نیست، با خاطره ها بهتر می شود زندگی کرد و...
همهی اینها را نگفتم به جاش تابلوی قدیمی را پاک کردم: "شراب خواستم و عمر من شرنگ ریخت به کام من فریبکار دغلپیشه بهانهاش نشنیدن بود" به جاش نوشتم: " گذشته خاطره است، آینده معما؛ حال هدیه!!!!"...همین