تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

زمین کوچک شده...خیلی.

یک کره ای شده که قطرش خیلی کم است.

الان به گمانم من باید روی استوا ایستاده باشم.نه این که این جا تابلویی داشته باشدها...نه.

تا چشم کار میکند درخت دارد، سبز و بلند...ساکت.

هیچ آدمی این دور و برها نیست، با درخت هم که نمیشود حرف زد.

اینجا یک طوریست که من هر لحظه دارم می افتم و من شنیده ام که زمین اگر همین قدر کوچک بود و جاذبه ای نداشت ما از روی کمربند زمین می افتادیم.

این عدم تعادل خودش یعنی من روی کمربند زمینم.

پس این جا کمربند زمین است حتما و استوا باید یک همچین جایی باشد...حتما.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 8:50  توسط لیلا  | 

شانه هایش را تا نزدیک گوشش بالا آورده بود و هی قدمهاش را تندتر میکرد. قدمهاش که بلندتر میشدند، دستهاش بیشتر توی جیبش فرو می رفت و سرش بیشتر توی کاپشن. نه این که زمستان باشد و همه بلرزند ها ...نه اوایل پاییز بود هنوز. من اما لرزشش را میدیدم و با آن فاصله سه متری که ازش داشتم صدای به هم خوردن دندانهاش را حتی میشنیدم. هر یک قدمی که بر میداشت زیر چشمی به ماشینی که سرعتش را با سرعت او هماهنگ کرده بود یک نگاهی میکرد. ماشین بزرگی بود. از آن ماشین ها که من اسمشان را بلد نیستم اما چون بزرگند من به همشان می گویم پاترول. مردی که کنار راننده بود لباسهاش سبز بود همرنگ ماشین و سبز که میدانی رنگ آرامش است.  یک کمی که گذشت آقایی که کنار دست راننده بود صدا زد: "خانوم! خانوم" حالا دیگر زمین زیر پای من هم می لرزید انگار لرزش پاهاش انقدری شده بود که این فاصله ی سه متری را به سرعت طی کند و برسد به من. خودش را جمع و جور کرد و انگار که تازه باورش شده باشد، روسری اش راتا جایی که میشد کشید جلو و سرعتش را زیاد کرد. آقای کنار دست راننده یک چیزی به دو تا خانومی که عقب نشسته بودند و من فقط چادرهاشان را میدیدم گفت و خندید... خنده اش به خنده ی مردی می مانست که اورست را فتح کرده یا نه مرد سبزپوشی که ویرش گرفته دختری را تا نزدیکی یکی از این ماشین های سبز بکشاند. من حالا دیگر نمیدانستم دختر به ماشین نزدیک شده یا نه. لبخند مرد گیجم کرده بود. حالا حتما شانه های من هم تا نزدیکی گوشم بالا آمده ، هی قدمهام را تندتر می کنم و هی دستهام بیشتر توی جیبم فرو می رود و حتما یک دختری پشت سرم هست که زمین زیر پاش میلرزد.

 پی نوشت: همش توی این فکرم که وطن نمی تواند یک همچین جایی باشد. تو راست میگویی، مذهب یک روزی سوار این ماشین هایی که تو میگویی "ون" و من به همهشان می گویم "پاترول" می شود و میرود... اگر تا حالا نرفته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:8  توسط لیلا  | 

من اناری میکنم دانه به دل می گویم خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود.

...خوب بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 16:13  توسط لیلا 

ما درد فراق دیده بودیم...

مطمئن باش که یادت نرود از دل ما...

برای مادری مهربان...

برای پدری دل سوز...

طلوع دل انگیز...

غروب غم انگیز...

شعر ها، حک شده روی سنگ ها. سنگ ها مستطیل شکل، سیاه و براق، سفید و مات.

درخت ها برافراشته.

جسم ها زیر سنگ ، روح ها...

صدا، صداهای بلند شده از سنگ ها یا فرود آمده از بالا

رقص صدا لابه لای برگ ها:«جمعه است امروز، یک حمدوسوره بخوان برایم».

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 19:28  توسط لیلا  | 

پای آدم یک جایی میان نردبان گذشته و حال و آینده گیر می کند. همین که گوشی را گذاشتم این جمله را برای خودم گفتم. صداش اگرچه پدرانه نبود، اما لحن کلامش آن‌چنان پدرانه بود که نخواستم این خوش‌بینی که بعد از یک‌دنیا‌تجربه به‌دست‌آمده با حرف‌های خام من پشت تلفن بشکند.

گفت: "روی تابلوی اتاقت بنویس: گذشته خاطره است، آینده معما، حال هدیه" روی زبانم آمدکه بگم: "شما که جای من نیستی..." دیدم گیرم به‌زبان‌نیاورد، اما حتما توی دلش می‌گوید:"بوده‌ام شاید جایی بدتر از جای تو"

صدام زمزمه‌ای شد و پیچید توی خودم: "گذشته گاهی آن‌قدر شیرین‌تر از امروز است که دوست نداری خاطره باشد و همان بهتر که توی خاطره ها باشی، گاهی همان است که هر شب مرورش می‌کنی و نیمه‌شب که بلند می‌شوی تا غلتی بزنی، این غلت‌زدن از چند شماره که بیشتر شود حمله می کند به ذهنت. یعنی برای بعضی ها حال، هدیه است و برای خیلی ها گذشته"

به کسی که توی آینده زندگی می‌کند نمی‌شود گفت "وقتی هیچ نشانه‌ای نباشد که بشود بهش دل‌خوش‌کرد٬ آینده وهم می شود...کابوس". آب سردی می‌شود که نوک انگشتت از فرو رفتن توش می‌ترسد، چه رسد که بخواهی خودت را پرت‌کنی توش.

حرف‌زدنش را ازبچگی دوست‌داشتم و این کلی حرف زدنش را این روزها بیشتر. آن‌قدر خوب حرف ها را می‌زند که نمی‌شود توی حرفش پرید و الا می‌گفتم که زندگی توی امروز بهتر از ماندن توی دیروز نیست، با خاطره ها بهتر می شود زندگی کرد و...

همه‌ی این‌ها را نگفتم به جاش تابلوی قدیمی را پاک کردم: "شراب خواستم و عمر من شرنگ ریخت به کام من      فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود"  به جاش نوشتم: " گذشته خاطره است، آینده معما؛ حال هدیه!!!!"...همین

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 21:40  توسط لیلا  | 

ما همه حرف هایمان را زده ایم به تو ٬ قرار به سکوت است.

تو چقدر آرامی این روزها

...

می بینی باز هم دارم حرف می زنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 19:26  توسط لیلا 

6سالم تمام شده بود که رنگ مرد. روزی که قرار بود کلی خرید کنیم برای مدرسه٬ من روی هر بنفش و صورتی که دست می گذاشتم، مامان می گفت : «سورمه ای». می گفت مدرسه گفته اند دختر ها باید سورمه ای بپوشند، هم مانتو هم شلوار. گفتم پس مقنعه را یک رنگ قشنگی می گیریم ،مانده بود که به من چه بگوید، گفت: «دخترم سفید باید باشد اما یک تور خوشگل دورش می دوزم که قشنگتر به نظر برسد» برای من اما معنی سفید بیرنگی بود چون هر وقت روی کاغذ سفید مداد سفیده را می کشیدم،  انگار نه انگار. گل سرهای رنگ و وارنگم توی دستم یخ زد و همه ی لباس های رنگی به کمد تبعید شدند :« دخترها باید مانتو و شلوار سورمه ای بپوشند با مقنعه ی سفید و کفشهای ساده» و پرسشی نشست توی ذهنم که هنوز یادم هست: «بلوز قرمزه را کجا به دوستام نشون بدم؟ ».

...

شنیده ام وقتی از چیزی بدمان می آید حتما یک تکه از آن توی وجودمان هست. از در و دیوار اتاقم بدم می آمد این روزهای آخر. سفید٬ که یک کمی به توسی می زد و توسی یعنی یک چیزی کم رنگ تر از خاکستری برای من. اگر این جمله که شنیدم درست باشد با این حساب این روزها خاکستری شدم ،تازه خیلی هم کم رنگ تر از آن یک سفیدی که به توسی می زند.

...

آقا دو تا قوطی قرمز، دو تا زرد یکی هم سفید لطفا.

به خانه نرسیده و رسیده دیوارها را که پر است از تابلو ها و تصاویر دور و نزدیک خالی می کنم.صدای همه درآمده،همه یکجورایی میخواهند این به هم ریختگی نباشد. رنگ زرد را می گویند به این دیوار نمی آید و نارنجی به آن یکی. گوش من اما به این حرف ها بدهکار نیست. سفیدها را با آب باز می کنم زرد ها می سرند روی سفیدها و قرمزها می دوند توی زردها. زرد و نارنجی را که می کشم روی دیوار همه ی اهل خانه جمع می شوند. به رسم همیشه که آخر هفته مهمان  می آمد برایمان همه امشب جمعند. هر کسی آمده یک قلم مو گرفته دستش و یک گوشه ای را رنگ می کند. بابا که می گفت سخت است و تو از پس رنگ کردن اتاق بر نمی آیی٬ حالا ار توی هال صداش می آید: «دیوار رو به رو را نارنجی بزن». به گمانم یاد ماشینش افتاده نارنجی تاکسی قبلی را از زرد این یکی بیشتر دوست داشت.

اتاق پر می شود از صدای ما و رنگ ها که دلتنگ ما بودند. زردها نارنجی ها را نشان می دهند و نارنجی ها با یک دست زردها و با دست دیگر خرمالو های پشت پنجره را.

...

زود به داد خودم رسیدم.حیف بود خاکستری بمانم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 10:19  توسط لیلا  | 

 همدیگر را پیدا کرده اند٬ صداها...نازک٬ زمخت٬ خشن٬ مهربان٬ دنبال هم بوده اند کلی.

حالا همه یکی شده اند٬انگار کن تیری که از چله رهاشده یا سنگی از تیر کمان کودکی. به چشم به هم زدنی هزار دالان گوش را طی می کنند و مینشینند روی یکی از شیار های ذهن.بعد ذهن پر میشود...سرشار...لبریز

زمین متوقف می شود٬ آدمها مجسمه.

زمین متوقف می شود٬ مجسمه ها بازیچه ی کودک زمان.

میان این همه ایم و...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 13:23  توسط لیلا  |