دوستم داشت و همیشه منتظرم میماند و این را از نگاهش میشد فهمید.هر یک دوری که می زد یک بار می آمد پشت شیشه، نگاهی به در می انداخت و دوباره بر میگشت سر جای اولش.این شده بود کار هر روزش. انقدر خیره به در می ماند تا شاید من سر و کله ام پیدا بشود. گاهی که پشتش به من بود صدای در را که می شنید رو میکرد به من...خیلی زود.کفشهام را که در می آوردم یک نگاهی به من میکرد و دوباره به راحش ادامه میداد. نمیدانم چرا شاید نگرانیش رفع شده بود شاید هم این کارش از سر بی تفاوتی برای تکرار این انتظارها بود...
آن روز هم نگاهش حتما یک معنی ای داشت٬ اما من انقدر در واپسین ساعت های روز خسته و بی حوصله بودم، که بی توجه سرم را بچرخانم. بند کیفم را _که تمام راه روی شانه ام سنگینی می کرد_ تا نزدیک مچ پایین آوردم و به اهل خانه سلام کرده و نکرده کیفم را کشیدم سمت اتاقم. بعد کیفم را یک طرف و خودم را یک گوشه ی دیگر پرت کردم .
آن روز من که رسیده بودم خانه دنیا را بهش داده بودند، چون او فاصله ها را نمی فهمید .حتی نمی فهمید بینمان به قدر یک شیشه پر آب فاصله است و فکر می کرد من خیلی زود میروم سراغش. من همه ی اینها را از چشمان ریزش که بعد از آن شوخی مزه دار زل زده بودند به من فهمیدم .آن روز که من رفتم توی اتاق به شیشه ی غذا که کنار تنگش گذاشته بودم نگاهی انداخته بود و توی دلش کلی بد و بیراه گفته بود به من. این را هم بعدا خودش حالیم کرد٬ با آن حرکاتی که با دمش میکرد و پیچ و تابی که به خودش میداد.
من که کمی خستگی و بی حوصلگیم تمام شد رفتم سراغ شیشه ی آب توی یخچال، تا آمدم آب را سر بکشم چشمم به تنگ خالی اش افتاد.همان موقع جای خالیش من را_ که خیلی حضورش برایم مهم نبود_ ترساند. انگار که مثل همه ی قصه ها یکدفعه متحول شده باشم رفتم سراغش. زیر سنگ بزرگی رفته بود که گذاشته بودم پیشش٬ تا تنها نباشد...بی حرکت.زدم به شیشه که یعنی بیدار شو...همچنان بی حرکت بود.حتی دمش هم تکان نخورد.دوباره امتحان کردم...هیچی.گفتم تمام شد.از حالا من یک جنایتکار محسوب می شوم که بی تفاوتی اش یکی را که اتفاقا ماهی فلک زده ای بوده که از بازار تهران خریده کشته.حالا شاید هیچکس به عمق این فاجعه پی نبرد اما...خودم که میدانستم چه کرده ام.
حتی حاضر نبودم دوباره تلاش کنم، از ترس بی نتیجه ماندنش یعنی همیشه کارهایی که ترسی داشت برایم انجام نمی دادم. زل زده بودم به تنگ و به همه گرسنگی این چند وقته اش فکر میکردم. گفتم که خوب است کمی شجاع باشم. خوب است برای آخرین بار چند تا دانه از این غذا بریزم که لا اقل بفهمد من بالاخره آمدم سراغش.این کار را اگر چه میدانستم بی فایده است٬ اما برای دل خودم کردم.این شجاعت جواب داده بود و یکجورهایی انگار به دادم رسیده بود...حرکت میکرد. دانه های غذا به آب هنوز نرسیده بود که خودش را رساند به غذا...همه کارهایش یک شوخی مزه دار بوده و من این را از چشمان ریزش و حرکات دمش فهمیدم که به رقص می مانست.
پی نوشت:همه ی این ها را هم که نخواندی،نخواندی.کاش این یکی را می شد که بخوانی. این طوری بی که من بگویم خودت می فهمیدی که من خوب نیستم برای تو...خوب نیستم