تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

هرچیزی داشتیم گذاشته بودیم توی سفره. یک سفره ای بود از این قلمکارها٬ گذاشتیمش وسط بعد همه ی خوراکیهامان را چیدیم توش. خیلی بود ها... پسته داشتیم٬ بادام٬ تخمه و...ما که مثلا نوه های بزرگتریم این چیزها را می آوردیم٬ کوچکترها یک خانه درست می کردند با بیسکوییت و خامه و شکلات و اینها. ما میرفتیم و می آمدیم و چشممان همه اش به دستشان بود که دست آخر چی درست می کنند. کار همه مان که تمام شدجمع شدیم دور سفره. مادربزرگم هندوانه آورد که یلدامان تکمیل شده باشد. انقدرکوتاه بود آن شب که اصلا نفهمیدیم کی کاسه ها خالی شد اصلا نفهمیدیم کی این همه خوراکی تمام شد...همه جمع نبودیم اما انقدری بودیم که صدای خنده هامان بپیچد توی حیاط. خدا را چه دیدی شاید هم یکی همان موقع رد شده و توی دلش گفته:"خوش به حالشان"

...

امشب دارد طولانی تر از همه یلداها میشود٬ هنوز انقدری شب نشده که بشود قضاوت کرد خوش میگذرد یا نه٬ حتی نمیشود گفت هندوانه ی یلدا سرخ هست یا نه... اصلا امشب را ولش کن بگذار یلدا برای من همان یک شب باشد٬ که حالا فقط شوخی هاش یادم هست و بیسکوییت بچه ها٬ که بالاخره خانه شد.آره... اینطوری بهتر است که یلدا همان یک شب باشد که هیچکس یادش نماند هندوانه رسیده بود یا کال...

البته زود است هنوز٬ خدا را چه دیدی. شاید امشب هم یکی از جلوی این خانه رد شد و توی دلش گفت:"خوش به حالشان"...شایدها. 

بعدنوشت:بزرگترین انتقاد من به یلدا بلند بودنش است.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 20:24  توسط لیلا  | 

 

جمعه را دوست دارم اگر٬ زود زود تمام کنیم

عصر جمعه را اگر٬ در کنیم

اندوه غروب آخرین خورشید هفته را اگر٬ یک آبمیوه حرف بزنیم٬ یک فالوده بخندیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 21:35  توسط لیلا  | 

همیشه یک نفر هست٬ که نیست...همیشه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 21:39  توسط لیلا  | 

- شبکه دارای دو بخش است...

ـ خسته شدم از بس این طرف و اون طرف را نگاه کردم.خسته نشدی تو؟؟...راستی یادم باشه این کتاب یوزپلنگ ها را بدم به صاحبش...

ـ یک بخش شاملend host ها و بخش دیگر...

ــ اااا تو چرا هی می پری وسط حرف من؟ اصلا من می پرم وسط درس دادن تو یا تو می پری وسط فکرای من؟

ـ حواسها جمع. میخوام فرق پروتکل و سرویس را توضیح بدم.

ـ ...به لاله زنگ نزدمااا، یادم باشه...

ـ میدونید عیب ما ایرانیا چیه؟فکرمون هزار جا هست. وقتی چای می خوریم به درسای نخونده فکر می کنیم سر کلاس به اینکه دلمون چای میخواد.

نمیدانم از کجا، اما انگار فهمیدی که من یک کلمه اش را هم گوش ندادم، این را که میگویی تازه حواسم به حرف هات جمع می شود. هر چند که من فرق پروتکل و سرویس را نفهمیدم اما یک چیزی کشف کردم امروز. که تو جز حرف ازclient ها وserver ها حرف های دیگری هم داری برای گفتن. خوش به حالت حواست خیلی جمع است هیچ وقت خوشحال نیستی ها اما آرامی همیشه، من که حواسم هیچ جا نیست، می روم یک گوشه یک چیزی می نویسم که لااقل یک جا باشد حواسم. تو چه کار میکنی؟ اصلا ولش کن. تو درست را بده...

راستی تو هی می پری وسط فکرهای من یا من هی می پرم وسط درس دادن تو؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:7  توسط لیلا  | 

برو

رفتنت را چاره نیست

به قول پدرم:"دیر و زود دارد"

به قول خودم:"سوخت و سوز هم"

تو که برگردی من نیستم

به قدر افسوسی حتی

برو

رفتنت را چاره نیست

به قول پدرم:"رفتنی میرود"

به قول خودم:"..."

بعد نوشت: همه اش که می شود سکوت٬ این سه نقطه ها زیاد میشوند و زبان آدم بند میاید انگار.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:32  توسط لیلا  | 

تسبیح که پاره بشود دانه ها می افتند...یکی٬ یکی

تسبیح پدر بزرگم پاره شده٬ پدرم این را میداند

هی دانه ها را می شمرد

کم که میشوند٬ هی چروک های صورتش عمیقتر میشود و سپیدی موهاش بیشتر

نیمه شب که تلفن زنگ میزند٬ ما می بینیم که دلش میریزد

جمع میشود یک گوشه و ما میشنویم که از دلش میگذرد:"یک دانه دیگر..."

پی نوشت:آدم ها دارند تمام میشوند٬ مهربانتر ها زودتر. میان خنده های دیروز و اس ام اس های تسلیت امروز٬ فقط یک غروب دلگیر فاصله است برای ما. و یک نیمروز برای بابا که حالا فقط٬ یک خواهر ندارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 19:35  توسط لیلا 

۴.یک گوشه ای ایستاده و دستهاش را طوری به هم چسبانده که انگار قبلش یکی گفته:"بچه ها دس بزنید"و توی رودر بایستی دستهاش را چسبانده به هم که یعنی:"من هم دست زدم".می شود حدس زد چند سالش است.از سنش بزرگتر نشان میدهد٬ اما از روی کیک تولد تو که روش نوشته۶ میشود حدس زد، که ۲ سالش تازه تمام شده.یک بلوزـدامن قرمز پوشیده با جوراب شلواری سفید. لپ هاش را باد کرده و زل زده به کیک، و تو و مامان که دارید با هم کیک میبرید.یک حسادتی توی چشمهاش هست اما کاش میدانستم بعدش چی گفته، یا همان موقع چی از فکرش می گذشته.

۳. لباس های مردانه پوشیده ای.دختر الان شش ساله است و تو حتما ده ساله با یک غرور مردانه ای دستت را انداخته ای دور گردنش و دختر با آن پیرهن سبز خودش را لوس کرده، دستهاش را پشتش قایم کرده و سرش را کج کرده که موهاش بریزد روی شانه اش. کاش یادمان بود که کجا قرار بوده بریم و چی گفتیم بعدش.شاید همان روزی بود٬ که به آرش گفتی:"خودت برو آب بیار چرا به لیلا میگی؟"...شاید.

۲.پسرها را ۱۸ سالگی میبرند سربازی اما تو می مانی برای بعد دانشگاه.تو نیستی من می شود تلویزیون ببینم بدون اینکه تو بزنی یک کانال دیگر که فوتبال ببینی...اما نمیبینم.تو نیستی که من هی بروم و بیایم که:"چه قدر فیلم میبینی؟"و این طوری که کامپیوتر فقط مال من است خوب نیست ...امروز روز تولد توست و تو خیلی دوری از اینجا. من امروز دوست ندارم زنگ بزنم.گریه ام میگیرد...اما میزنم و گریه میکنم...بعدش البته.

۱.همه اش تصویر شده به جز آن دو سال نبودنت.من ۲۳ سالم تمام شده. توی اتاق نشسته ام، یکجوری که کسی نفهمد خوب نیستم٬ که کسی نپرسد.اول یک صدایی می آید:"لیلایی" بعد در یکدفعه باز می شود .همیشه این لیلایی گفتنت به دلم مینشیند و لبخند بعدش به لبم.اول میگویی:" چی شده؟"بعد منتظر جواب نمیمانی(من این را خیلی دوست دارم):"بیا اینو بخون ببین خوب شده...الکی نگیا"یک نگاهی میکنی به قیافه اخموی من و:"جمعه با ماشین میریم دنبال بچه ها"(که یعنی میخواهم یک کاری کنم که خوشحال باشی)...

۰. در را که یکدفعه بازش میکنی خوشحالی یکدفعه می آید. دنبال واژه نگرد. تو نوشته بودی :"من فقط یک خواهر دارم"و من چه قدر خوشحالم که در آستانه ی روز تولدت٬ همین یک تو٬ هستی..همین که برادر منی خوشحالیست. دنبال واژه نگرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 11:55  توسط لیلا  | 

دور نیست

که نحسی غارغار کلاغ‌های توی حیاط٬ بگیرد دامن‌مان را

بس که یاکریم‌های پشت پنجره ساکت اند...ساکت.

...

بعد نوشت:همه اش  هم که نمیشود سکوتشان را سرزنش کرد. سرزنش مال خودمان هم هست گاهی.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 17:30  توسط لیلا  | 

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن٬ جامه مدر هیچ مگو*

 

*مولانا

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:6  توسط لیلا 

اول.مردن اگر تجربه ای بود که می شد از قبل داشت٬ به همه می گفتم. اما اینطوری هر کس می شنید یک لبخندی به لب می زد و یک قهقهه ای به دل. مامان که آمد و گفت قرار است با یک گروه از هم سن و سالهاش بریم سفر٬ ترس عجیب و غریبی سلول های مرده و زنده ام را گرفت. هر کس برای مردن بهانه ای دارد و یک چیزی بود توی من که می گفت این سفر بهانه ی مردن من است و حالا این را مامان اگر می شنید٬ کلی از آن بد و بیراه های دوست داشتنی اش می گفت و... این بود که گفتم بماند توی دلم. از صبح پنجشنبه تا عصر جمعه تقریبا همه ی آنهایی را که دوست دارم دیدم٬ یا به من تلفن می زدند یا سری به من می زدند و این هی مطمئن ترم می کرد. تمام این دو روز یک لبخندی به لب داشتم تا همه مرا خوشرو به یاد بیاورند٬ شاید هم همین بود که این دو روز خیلی زود رسید به عصر جمعه.سفر شروع شده بود٬ جوانتر ها همین که ساک ها را جا به جا کردند و مسن تر ها را کمک کردند برای نشستن٬ هد فن هایشان را فرو کردند توی گوششان.برای یکی چاووشی می خواند٬ برای دیگری یک آهنگ خارجی حتما. برای من اما هایده از رفتن می خواند اما نه برای رفتن از زندگی کسی٬ برای رفتن از زندگی:"من خودم رفتنی ام".

دوم.من از دعا های بی جواب می ترسم٬ اما مامان گفته بود هر چیزی را از ته دل اگر بخواهی می دهد... همه اش توی این فکرم که ته دل آدم چه جور جایی می تواند باشد. تسبیح را میان انگشتانم میرقصانم و ذکر می گویم٬ که خانم بغل دستی مرا با آن لهجه ی مشهدی و کشدارش به خودم می آورد."ببخشید شما زوارین؟" جوابش را تند و آرام میدهم:"بله" خیلی زود ادامه میدهد:"میشه بری اون ور تر؟"ومن تند تر از قبل:"بله" یک جوری از ته دلش یعنی همان جا که مامان میگفت می گوید"خوشبخت باشی" حرف هاش که را که تمام می کند نماز می خواند...می خواند یعنی با یک صدایی کشیده و زیبا یک طوری که همه بشنوند. الله اکبر هاش را  یک جور خوبی میگوید و حمد و سوره اش انگار میان تار های صوتیش تنیده شده. نمازش که تمام می شود یک چیزی زیر لب می گوید و دستهاش را میبرد بالا...خیلی.دانه های تسبیح توی دست من تمام میشوند امن یجیب ها نه . دانه ها از ذکر های من کمترند. خیره ام به طلایی گنبد. زیر لب یک چیزی می گویم و دست هام را میبرم بالا...خیلی.

سوم.من دلم برای همه آدم های صبح پنجشنبه تا عصر جمعه تنگ می شود. برای صدای کشدار آن خانم و برای دوست مامان که همه ی معجزات زندگیش را به اما رضا نسبت میداد و هی به پسرش می گفت از اینجا عکس بگیر.برای آن آقایی که جلوی آرامگاه فردوسی تنبور می زد و پسر بچه ای که یک غنچه داد دستم و در جواب لبخندی که تحویلش دادم گفت:"میشه ۲۰۰ تومن" .برای خانم پیری که کنار من نشسته بود و به عصبانیت می گفت خشم و به دعوا می گفت پر خاشگری وپیام عاشورا را یک جور خوبی به کتاب بردگان سیاه نسبت میداد٬ دلم تنگ می شود. و برای آن آقایی که به قول خودمان لباس های خفن پوشیده بود و وقت بیرون آمدن از حرم گفت:"از امام رضا خدا حافظی نکردی" و برای همه ی مهربانی های این چند روز دلم تنگ میشود. و دلم تنگ میشود که دوستی بپرسد:" خوبی؟ "و من از ته ته دلم بگویم:"خیلی"

آخر.من زنده ام و دارم نفس میکشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:11  توسط لیلا  | 

دوستم داشت و همیشه منتظرم میماند و این را از نگاهش میشد فهمید.هر یک دوری که می زد یک بار می آمد پشت شیشه، نگاهی به در می انداخت و دوباره بر میگشت سر جای اولش.این شده بود کار هر روزش.  انقدر خیره به در می ماند تا شاید من سر و کله ام پیدا بشود. گاهی که پشتش به من بود صدای در را که می شنید رو میکرد به من...خیلی زود.کفشهام را که در می آوردم یک نگاهی به من میکرد و دوباره به راحش ادامه میداد. نمیدانم چرا شاید نگرانیش رفع شده بود شاید هم این کارش از سر بی تفاوتی برای تکرار این انتظارها بود...

آن روز هم نگاهش حتما یک معنی ای داشت٬ اما من انقدر در واپسین ساعت های روز خسته و بی حوصله بودم،  که بی توجه سرم را بچرخانم. بند کیفم را _که تمام راه روی شانه ام سنگینی می کرد_ تا نزدیک مچ پایین آوردم و به اهل خانه سلام کرده و نکرده کیفم را کشیدم سمت اتاقم. بعد کیفم را یک طرف و خودم را یک گوشه ی دیگر پرت کردم .

آن روز من که رسیده بودم خانه  دنیا را بهش داده بودند، چون او فاصله ها را نمی فهمید .حتی نمی فهمید بینمان به قدر یک شیشه پر آب فاصله است و فکر می کرد من خیلی زود میروم سراغش. من همه ی اینها را از چشمان ریزش که بعد از آن شوخی مزه دار زل زده بودند به من فهمیدم .آن روز که من رفتم توی اتاق به شیشه ی غذا که کنار تنگش گذاشته بودم نگاهی انداخته بود و توی دلش کلی بد و بیراه گفته بود به من.  این را هم بعدا خودش حالیم کرد٬ با آن حرکاتی که با دمش میکرد و پیچ و تابی که به خودش میداد.

من که کمی خستگی و بی حوصلگیم تمام شد رفتم سراغ شیشه ی آب توی یخچال، تا آمدم آب  را سر بکشم چشمم به تنگ خالی اش افتاد.همان موقع جای خالیش من را_ که خیلی حضورش برایم مهم نبود_ ترساند. انگار که مثل همه ی قصه ها یکدفعه متحول شده باشم رفتم سراغش. زیر سنگ بزرگی رفته بود که گذاشته بودم پیشش٬ تا تنها نباشد...بی حرکت.زدم به شیشه که یعنی بیدار شو...همچنان بی حرکت بود.حتی دمش هم تکان نخورد.دوباره امتحان کردم...هیچی.گفتم تمام شد.از حالا من یک جنایتکار محسوب می شوم که بی تفاوتی اش یکی را که اتفاقا ماهی فلک زده ای بوده که از بازار تهران خریده کشته.حالا شاید هیچکس به عمق این فاجعه پی نبرد اما...خودم که میدانستم چه کرده ام.

حتی حاضر نبودم دوباره تلاش کنم، از ترس بی نتیجه ماندنش یعنی همیشه کارهایی که ترسی داشت برایم انجام نمی دادم. زل زده بودم به تنگ و به همه گرسنگی این چند وقته اش فکر میکردم. گفتم که خوب است کمی شجاع باشم. خوب است برای آخرین بار چند تا دانه از این غذا بریزم که لا اقل بفهمد من بالاخره آمدم سراغش.این کار را اگر چه میدانستم بی فایده است٬ اما برای دل خودم کردم.این شجاعت جواب داده بود و یکجورهایی انگار به دادم رسیده بود...حرکت میکرد. دانه های غذا به آب هنوز نرسیده بود که خودش را رساند به غذا...همه کارهایش یک شوخی مزه دار بوده و من این را از چشمان ریزش و حرکات دمش فهمیدم که به رقص می مانست.

پی نوشت:همه ی این ها را هم که نخواندی،نخواندی.کاش این یکی را می شد که بخوانی. این طوری بی که من بگویم خودت می فهمیدی که من خوب نیستم برای تو...خوب نیستم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 16:31  توسط لیلا  | 

کاش ابر بودی

سایه اگر نداشتی٬ نداشتی

امید باریدنت بود٬ دست کم

کاش...

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 16:36  توسط لیلا