میشناختمش. مثل همه ی مردهایی بود که شانه های پهنی دارند و صورتشان آفتاب سوخته است همیشه ته ریش دارند و شیارهای ریز صورتشان میان چین و چروک های عمیق تر گم شده. از آنهایی که وقتی مینشیینند پشت فرمان٬ صندلی برایشان کوچک است و دست های پهن و قویشان راقرص میگذارند روی فرمان. همان موقع که سالهای اول دانشگاه بود ومن توی خط دانشگاه سوار پیکان قدیمی اش میشدم، این ها را فهمیده بودم.آن روز بی حوصلگی تا نوک انگشتهام آمده بود یکطوری که حتی کیفم میان انگشتهام سنگینی میکرد.از در دانشگاه که آمدم بیرون پاهام بنا گذاشته بودند که قدم از قدم بر ندارند. نگاهی به کیف پولم انداختم و رفتم سراغ تاکسی های دانشگاه. تا به حال نشده بود کنار تاکسی تازه اش بایستد و مسافر ها را صدا کند و اتفا قاآن روز من دلم یک آدم بی سر و صدا میخواست که آشنای روزهای سکوت باشد...
میشناختمش شبیه مرد هایی بود که به جای خداحافظ میگویند:"یاعلی" شبیه "غلام پیروانی "سرمربی همیشگی فجر سپاسی بود با آن صداقت کلام و سنگینی و غروری که زیر پوستش جریان دارد ...تا به خودم بیایم روی صندلی جلو نشسته بودم:"سلام" با یک صدایی که مثل اعراب از حلقش بیرون میامد و بر خلاف سبیل هایش هیچ شباهتی به مرد های کرد نداشت گفت:"سلام دخترم" دخترم گفتنش بر خلاف هر بار که"مهندس" صدایم میزد یکجور خوبی به دلم نشست انگار که مثل من فعلا ترجیح بدهد سلاممان بماند توی ماشین نپرسید کجا؟ گمانم میدانست بهتر است فقط از دانشگاه بیرون برویم. سرم را تا میشد چرخاندم به سمت شیشه مثل هر بارصدای رادیوش پیچید توی ماشین هیچ وقت صدای رادیوش آزارم نمیداد. داشت داد و فریادهای نمایندگان مجلس را پخش میکرد و من داشتم به هر چیزی فکر میکردم الا این که این دعوا برسر کدام لایحه است، که یکدفعه صداش حواسم را برد پی خودش.سرم را چرخاندم به طرفش. انگار داشت با رادیو حرف میزد یا شاید با یکی از نماینده های مجلس. خواستم دوباره برگردم سمت شیشه که نگاهم افتاد به دانه های تسبیح که به آینه ی جلو آویزان کرده بود دانه ها مرا برد به سه سال پیش به اولین روزی که نشستم توی آن ماشین قدیمی که سرما زودتر از هرجایی واردش میشد و به همین چند تا تسبیح یادم آمد من توی این سالها خیلی چیزها را راجع به خودم کشف کردم که یکیش این علاقه عجیب به تسبیح بوده و به خاطراتش، آن روز مات مات تا مقصد چشم بر نداشتم از تسبیح ها و همه اش توی دلم میگفتم کاش یکیش مال من بود...
به مقصد که رسیدیم شبیه هیچ مردی نبود. اگر بود، احتمالا تسبیح را میداد به من که خاطره ای شود از خستگی آن روز...گفتم:"ببخشید چه قدر تقدیم کنم؟"حرفم تمام نشده پشیمان شدم الان حتما یک عددی میگوید و یک تومان میگذارد آخرش و از این به بعد شبیه هیچ کدام از مردهایی نیست که در آستانه ی شصت سالگی همه ی بچه های دنیا دختر ها و پسر هایشانند... نگاهم کرد و گفت:"قابل نداره دخترم هر چه قدر همیشه میدهی بده"...
میشناختمش شبیه مردهایی بود که حتی اگر راننده باشند دلشان میخواهد همه ی دنیا را مهمان کنند.
