تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

میشناختمش. مثل همه ی مردهایی بود که شانه های پهنی دارند و صورتشان آفتاب سوخته است همیشه ته ریش دارند و شیارهای ریز صورتشان میان چین و چروک های عمیق تر گم شده. از آنهایی که وقتی مینشیینند پشت فرمان٬ صندلی برایشان کوچک است و دست های پهن و قویشان راقرص میگذارند روی فرمان. همان موقع که سالهای اول دانشگاه بود ومن توی خط دانشگاه سوار پیکان قدیمی اش میشدم، این ها را فهمیده بودم.آن روز بی حوصلگی تا نوک انگشتهام آمده بود یکطوری که حتی کیفم میان انگشتهام سنگینی میکرد.از در دانشگاه که آمدم بیرون پاهام بنا  گذاشته بودند که قدم از قدم بر ندارند.  نگاهی به کیف پولم انداختم و رفتم سراغ تاکسی های دانشگاه. تا به حال نشده بود  کنار تاکسی تازه اش بایستد و مسافر ها را صدا کند و اتفا قاآن روز من دلم یک آدم بی سر و صدا میخواست که آشنای روزهای سکوت باشد...

میشناختمش شبیه مرد هایی بود که به جای خداحافظ میگویند:"یاعلی" شبیه "غلام پیروانی "سرمربی همیشگی فجر سپاسی بود با آن صداقت کلام و سنگینی و غروری که زیر پوستش جریان دارد ...تا به خودم بیایم روی صندلی جلو نشسته بودم:"سلام" با یک صدایی که مثل اعراب از حلقش بیرون میامد و بر خلاف سبیل هایش هیچ شباهتی به مرد های کرد نداشت گفت:"سلام دخترم" دخترم گفتنش بر خلاف هر بار که"مهندس" صدایم میزد یکجور خوبی به دلم نشست انگار که مثل من فعلا ترجیح بدهد سلاممان بماند توی ماشین نپرسید کجا؟ گمانم میدانست بهتر است فقط از دانشگاه بیرون برویم. سرم را تا میشد چرخاندم به سمت شیشه مثل هر بارصدای رادیوش پیچید توی ماشین هیچ وقت صدای رادیوش آزارم نمیداد. داشت داد و فریادهای نمایندگان مجلس را پخش میکرد و من داشتم به هر چیزی فکر میکردم الا این که این دعوا برسر کدام لایحه است، که یکدفعه صداش حواسم را برد پی خودش.سرم را چرخاندم به طرفش. انگار داشت با رادیو حرف میزد یا شاید با یکی از نماینده های مجلس. خواستم دوباره برگردم سمت شیشه که نگاهم افتاد به دانه های تسبیح که به آینه ی جلو آویزان کرده بود دانه ها مرا برد به سه سال پیش به اولین روزی که نشستم توی آن ماشین قدیمی که سرما زودتر از هرجایی واردش میشد و به همین چند تا تسبیح یادم آمد من توی این سالها خیلی چیزها را راجع به خودم کشف کردم که یکیش این علاقه عجیب به تسبیح بوده و به خاطراتش،  آن روز مات مات تا مقصد چشم بر نداشتم از تسبیح ها و همه اش توی دلم میگفتم کاش یکیش مال من بود...

به مقصد که رسیدیم شبیه هیچ مردی نبود. اگر بود، احتمالا تسبیح را میداد به من که خاطره ای شود از خستگی آن روز...گفتم:"ببخشید چه قدر تقدیم کنم؟"حرفم تمام نشده پشیمان شدم الان حتما یک عددی میگوید و یک تومان میگذارد آخرش و از این به بعد شبیه هیچ کدام از مردهایی نیست که در آستانه ی شصت سالگی همه ی بچه های دنیا دختر ها و پسر هایشانند... نگاهم کرد و گفت:"قابل نداره دخترم هر چه قدر همیشه میدهی بده"...

میشناختمش شبیه مردهایی بود که حتی اگر راننده باشند دلشان میخواهد همه ی دنیا را مهمان کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:56  توسط لیلا  | 

 

         قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهرتویی

                     قند تویی.. زهر تویی.... بیش میازار مرا 

                                                روز تو یی روزه تو یی حاصل در یوزه تو یی

                                                   آب تو یی... کوزه تو یی.... آب ده ا ین بار مرا

                                                                                         ... بیش میازار مرا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 20:40  توسط لیلا 

صدای تلویزیون از در ِ اتاق من هم رد شده. شعر مولانا که مجری برنامه دارد با یک صدای دوست داشتنی می خواندهم:

اگر سوزد درون تو چو عود خام، ای ساقی    بیابی بوی عودی را که بوی او بود باقی

 تمام که میشود از موسیقی کلام مولانا حرف میزند٬ که حالا پیچیده میان جزوه های من...

شعله های این بخاری کوچک٬ دارند سر به فلک میکشند یک جوری که دانه های برف جرات نمیکنند حتی به شیشه نزدیک شوند٬ بس که آب شدن دیگران را تاب نیاورده اند.بیرون سفید شده... همه جا.

دارم یاد میگیرم که چه طوری میشود برای هرprocedure یک  local environment table نوشت:"شال گردن سفیده را خوب است از کمد در آورم برف که بیاید از همه ی لباسهام بیشتر دوستش دارم" با شال گردن سفیده دلم میخواهد همه ی این شهر را راه بروم. میان این سپیدی...

حالا از سعدی میخواند...آرام ونرم:    

هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش            نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش

صدای شعله ها هست و دانه ها که یکی درمیان میخورند به شیشه...تو میگی من اینجا میان این صفر و یک هادارم چه کار میکنم؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:11  توسط لیلا  | 

از آخرین سردی مُهر که دوید روی پیشانی من٬ خیلی می گذرد.از اولین نُه سالگی ام٬ بیشتر و از سکوت تو قرنها... 

انقدر که یادم رفته بود صدای تو کدام است٬ میان این همه. سکوت شکستنیست اما٬ با زمزمه ای حتی. تو توی گوش من بالاخره پچ پچ کردی و بزرگی را بی که از استخوان هایم بگذرند٬ سُر دادی میان انحنای رگهام

حالا هز ذره ای زیر پوست من گرم و آرام است به جز پیشانی ام که...

و همه اش فکر میکنم تو توی گوش من انگار..."انگار گفته بودی لیلی" 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 14:13  توسط لیلا  | 

آمده ام اینجا یک چیز بی ربط بنویسم .نوشته ی هر چه دوست دیده وندیده دارم توی این دنیای مجازی٬ میخوانم. پای همه شان یک چیزی نوشته که هواس من را میبرد پی خودش:"دی ماه..."دلم میگیرد٬ اما نمیفهمم این چه ربطی به این دو کلمه دارد. گیج می شوم که یکدفعه تو میایی٬ با همان موهای مشکی که میریختی روی شانه ات. همان هایی که حالا فرقشان با مال من این چند تار سفیدیست که من دارم و تو نه.دبلنا هم آوردی. توی دست چپت است.میان این روزهای سرد که روزهای رفتنت است٬ میایی پای کامپیوتر که هیچ وقت ندیدیش٬بس که پی دبلنا و منچ و عروسکهامان بودی. بعد میروی مینشینی کنار تخت پیش جزوه های درهم و برهم من٬ که از مغزم کمی مرتب ترند.

من گیج نیستم حالا...تو یادم آوردی که مثل امروز سرما تا مغز استخوان آدم میرفت٬ وقتی تو برای همیشه رفتی توی آلبوم قدیمی من و شدی همه ی خاطراتم از کودکی و آن حیاط قدیمی...آمده ام یک چیز بی ربط بنویسم که یک وقت بعدا عذاب وجدان نداشته باشم که چرا الکی خودم را فریاد زده ام٬ که تو میایی رفیق! مینشینی اینجا. زل میزنی که یعنی:"برای من بنویس."یک مزه ی عجیب و غریبی توی دهان من است بیا...بیا بساط بازی راپهن کنیم.

پی نوشت: مثل همیشه بی مقدمه آمدی که یادم باشد  این "دی ماه" تمامی ندارد بس که خاطره دارد برای من.دور و نزدیک...تلخ اما ناب.مرسی که وسط بازی دوباره نگاه کردی که یعنی:"جامه مدر نعره مزن هیچ مگو"

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 18:37  توسط لیلا  | 

 میانه های زمین بود.توپ را از زیر پای همه میکشید بیرون.سرش را انداجته بود پایین و از آن دریبل های جادوویی اش میزد. همه تا قبل این بازی حتی بین دونیمه٬ از بازی خوبش میگفتند اما ته همه ی تعریفهاشان همیشه یک اما بود: "جزو نوابغ فوتبال ما هستند و از معدود بازیکنان بی حاشیه اما این بازی سر پایینشان٬ باعث میشود خوب موقعیت ها را نبینند" این را خودش خیلی شنیده بود. میان یکی از همین یکـ ـ دو کردنها بود که این جمله ها آمد سراغش. سرش را ناخود آگاه بالا آورد. کم مانده بود برسد به هیجده قدم حریف. چشمش ماند روی تابلوی ورزشگاه٬ خیلی بزرگ یکطوری که یاد چراغ قرمز های راهنمایی رانندگی می انداختش٬ نوشته شده بود:"۸۹" سرش را دوباره آورد پایین. نفس نفس میزد اما عزم کرده بود این یکی گل شود. به هیجده قدم رسیده و نرسیده یک صدایی آمد که...سر که بلند کرد٬ دید همه ایستاده اند سرجایشان...داور سوت را زده بود انگار.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 23:33  توسط لیلا 

این که کجایی و داری چه کار میکنی٬ فرقی ندارد. ممکن است یادت آمده باشد٬ آخر ترم است و جزوه هات را ریخته باشی دور و برت و کله ات را فرو کرده باشی توی ورق ها. فرقی ندارد کجا باشی...

میاید پای کامپیوتر که این سی دی هایی که از دوستش گرفته را امتحان کند. یکی را میگذارد توی کامپیوتر صدای کلیک های متوالیش که تمام میشود٬ یکدفعه یک صدایی بلند میشود که...آشناست٬ اما انگار مال خیلی قبل است. شاید مال آن ویدئوی کرایه ای. مال فیلمی از مسافری که دور بود و خودش برای فیلمش صدا گذاری هم کرده بود. همه ی تصاویر دور و نزدیک از آن فیلم خاطره انگیز گرفته تا همین چند ساعت پیش میاید از جلوی چشمت رژه میرود٬ انگار خودش هم رفته پی خاطرات. بعد هم که صدای نی و دف و...

صدا آرام میشود:" او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان".پلک هم نمیزنی حتی...مات مات.

همه ی سازها به صدا در می آیند. چند بیتی می خواند و صدا بلند میشود٬ اصلا فریاد میشود:"ای ساربان آهسته ران"...حالا یک آن چیزی زیر گلوت را فشار میدهدکه مال آن خاطره نمیتواند باشد...نه٬ مال همین روزهاست. از جنس دلتنگی های تازه است اصلا.

دوباره آرام میشود:" در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن   من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود" فرقی ندارد کجا باشی. اگر مثل من این همه ورق جلوت باشد٬ حتما الان یک لکه هایی رویشان افتاده٬ دست که بکشی خیس است.

پی نوشت:حتی اگر میان این سکوت شب صدای دکمه های کیبورد مانع شود که خوب بشنوی٬ این بیت آخری را که میخواند... 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 0:40  توسط لیلا  | 

من بعضی وقتها صبح که میخواهم بزنم از خانه بیرون٬ حالا مثلا دانشگاه یا هرجایی که قرار است بروم به آینه دم در که میرسم یک اخمی به خودم میکنم٬ کفشهام را میپوشم و با عصبانیت در بینوا را میکوبم به چها چوب. که یعنی:"من عصبانیم"و به خودم میگویم :"تا شب همینجوری باش".توی خیابان همه اش حواسم هست که اخمهام باز نشود. به دوستهام که میرسم چند لحظه ای قرارم یادم میرود٬ بعد همینکه بقیه حواسشان میرود پی درس و کلاس یادم میاید که قرار به خنده نبود...

آن قیافه اخمو می ماند برای آینه و صدای در برای دیوار ها و قاب عکس و خانه ی خالی و آن ابروهای گره خورده برای خودم که آخرین تصویری که تا شب یادم هست همان دختر توی آینه است...

کل امروز٬ اینطوری گذشت با قراری که هی یادم میرفت و وقتی ساکت میشدم یادم میامد. حالا پیشانیم یعنی یک جایی درست وسط ابروهام به شدت تیر میکشد٬ یک طوری که اصلا نمیتوانم اخم کنم این یکی دیگر توی هیچ کدام از آن بعضی وقتها اتفاق نمی افتاد و  همین است که من اصلا معنیش را نمی فهمم...هیچی هم نمیتوانم راجع بهش بنویسم...هیچی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 21:10  توسط لیلا  | 

آسمان اینجا٬ امروز بالاخره گریه کرد

همه ی مردم شهر من دارند میخندند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 20:2  توسط لیلا  | 

سرم را که بلند میکنم٬ شهر تمام شده

...من هنوز دارم راه میروم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 21:44  توسط لیلا