بچه تر که بود٬ عاشق سیندرلا بود. با آن انگشتهای نازک و موهای بلند و پیراهن پر چین. بعدها سفید برفی و بقیه هم بودند٬ اما هیچوقت هیچ کس سیندرلا نشد...
چند سالی که گذشت سیندرلا مثل قبل نبود دیگر. رویا شده بود فقط٬ اما "جودی" هم خوشگل بود هم بلد بود بنویسد. موهاش را دو طرف سرش میبافت و حتی از "جولیا" و "سالی" هم دوست داشتنی تر بود.برای بابا لنگ درازش نامه مینوشت خیلی خوب میپرید و آخر همه ی نامه هاش با صدایی کش دار میگفت:"جودی ابوت" ...
قصه ی بابالنگ دراز هنوز بود٬ که"آن شرلی" با آن موهای قرمزش با کالسکه به همراه"متیو" به پرنس ادوارد آمد و صداش همه ی اتاق را پرکرد:" آنه تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟" انقدر گوش داده بود این جمله ها را که خوب معنی "غریبانه" را میفهمید...
آرزوش این بود که شب بخوابد. صبح که بیدار شد اولین نفری که میبیندش بگوید:"عین جودی شدیا! وای چه قدر شبیه آن شرلی هستی"
چند روز پیش دوستی یکدفعه پرید وسط حرفهاش:"چه قدر تو مثل جودی حرف میزنی"... دلش گرفت .خب دیر شده. آدم قصه شدن٬ مال همان موقع ها بود که جودی هم خوشگل بود هم خوب مینوشت. حالا بزرگ شده انگار و همه مثل سیندرلا رفته اند میان رویاهاش...همه.بزرگ شده. آمدن آن شرلی فقط مانده براش.جملات را خوب یادش هست و معنی شکفتن و سبز شدن وتنهایی و درد غم را همان قدر میداند که آن روزها فهمید...همان قدر:
"آنه! تكرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت، وقتی روشنی چشمهایت، در پشت پرده های مه آلود اندوه، پنهان بود. با من بگو از لحظه لحظه های مبهم كودكی ات، از تنهایی معصومانه دستهایت، آیا می دانی كه در هجوم دردها و غم هایت، و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات، حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟ آنه ! اكنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری، در آبی بیكران مهربانی ها به پرواز درآیی، و اینك آنه! شكفتن و سبز شدن در انتظار توست، در انتظار توست."