تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

گاهی دستی که مال خودت نیست و خیس است٬ مشت میشود. با شتاب باز میشود و آب از نوک انگشتها  پاشیده میشود روی صورتت. بعد تو که خیلی وقت است٬ یک گوشه ای نشسته ای. زانوهات را جمع کرده ای و آرنجت را گذاشته ای روی زانوت و انگشتهات٬ گره کرده زیر چانه ات است...تو که یک نقطه ای پیدا کرده ای که خیره شوی و هیچ وقت دلت نیامده رهاش کنی٬ درست وقتی قطره ها میرقصند و میلرزند و هر کدام یکجا مینشینند به خودت میایی انگار و سری تکان میدهی...همین.

...و معجزه به گمانم همین باشد.

پی نوشت: می بینی رفیق! میفهمم انگار.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:29  توسط لیلا  | 

خانم"ب" عاشق آقای "م" است.حالا شما شاید پیش خودتان بگویید:" گیریم که باشد تو چرا انقدر رو و مستقیم میگویی؟". اما خب٬ من هر چه فکر کردم دیدم خودش هم اگر بود همینطور مستقیم میگفت. البته نه اینکه هیچ تغییری در چهره اش ایجاد نشود٬ اول یک کم صداش را آرام میکرد. بعد قوی میکرد لحنش را. بغضش را جمع و جور میکرد و این جمله را با تغییر فعل به اول شخص ادا میکرد اینطوری:"من عاشق آقای "م" هستم."

آخرین بار که این جمله را گفت همین یکی دو هفته پیش بود قصه این طوری بود که با هم رفته بودیم خرید٬ جلوی هر مغازه ی لباس فروشی آنهم از نوع مردانه٬ کلی می ایستاد و خیره میشد به کراوات ها و پیراهن ها ی صورتی. بعد با ذوقی که تمامی نداشت٬ رو میکرد به من:"لیلا قشنگن نه" من هم البته یکبار آقای "م" را اتفاقی دیده ام و مطمئنم که اصلا نمیشود با پیراهن صورتی تصورشان کرد. اما یک لبخند میزدم و میگفتم:"آره" میرفتیم تو. قیمتش را که میپرسیدیم٬ من برق از کله ام میپرید و هر جوری حساب میکردم میدیدم این مبلغ چند برابر پول تو جیبی یک ماه خانم "ب" است. تازه به این مبلغ باید قیمت یکی از این گاوها که توی مغازه های عروسک فروشی اند و آن شکلات تلخ های اصل که آقای "م" دوست دارد را هم اضافه میکردم٬ چون چند قدم که راه رفتیم من فهمیدم این کادو ها مال "ولنتاین" است اما اینطوری که من شنیده ام٬ گفته اند کادوی ولنتاین بدون عروسک نمیشود.امکان ندارد اصلا.

خیلی دلم میخواست بپرسم آقای "م" چی قرار است بخرد. اصلا چیزی خریده تا حالا٬ یا نه. اما نپرسیدم. نمیپرسم اصلا. انقدر دیر شده که  به خریدمان نمیرسیم. سر ظهر است. من پیشنهاد خانم"ب" را برای رفتن به خانه شان قبول میکنم. چیزهایی هست که گفته میخواهد نشانم دهد.به خانه که میرسیم میبرد کمدش را نشانم میدهد. چیزی که میبینم باور نکردنیست. انگار همه ی مغازه های عروسک فروشی٬ لباس فروشی٬ شکلات فروشی اینجاست(البته با کمی اغراق). رو میکنم بهش. با همان بهت:"همه ی این ها را آقای "م" خریده برای تو؟" چهره اش میپیچد به هم .سرش را می اندازد پایین بغض میکند" نه من خریدم گذاشتم هر وقت آشتی کردیم همشو یه جا بدم بهش" من ساکت میشوم و انگار که خودش سوال توی دلم را شنیده باشد صداش را قوی میکند بغضش را جمع و جور میکند:"من عاشق آقای "م" هستم لیلا!"...بله به گمانم آخرین باری که این جمله را گفت همین یکی دو هفته پیش بود و قصه همین طوری بود...همین طوری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 8:36  توسط لیلا  | 

 

همه اش هم که سرماخوردگی نبود...حالا تو فکر کن٬ دستهات توی جیبت باشد. آرام زیر باران راه بروی که تند است و تشنه باشی...همه اش هم که سرماخوردگی نبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 22:8  توسط لیلا 

بچه تر که بود٬ عاشق سیندرلا بود. با آن انگشتهای نازک و موهای بلند و پیراهن پر چین. بعدها سفید برفی و بقیه هم بودند٬ اما هیچوقت هیچ کس سیندرلا نشد...

چند سالی که گذشت سیندرلا مثل قبل نبود دیگر. رویا شده بود فقط٬ اما "جودی" هم خوشگل بود هم بلد بود بنویسد. موهاش را دو طرف سرش میبافت و حتی از "جولیا" و "سالی" هم دوست داشتنی تر بود.برای بابا لنگ درازش نامه مینوشت خیلی خوب میپرید و آخر همه ی نامه هاش با صدایی کش دار میگفت:"جودی ابوت" ...

قصه ی بابالنگ دراز هنوز بود٬ که"آن شرلی" با آن موهای قرمزش با کالسکه به همراه"متیو" به پرنس ادوارد آمد و صداش همه ی اتاق را پرکرد:" آنه تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟" انقدر گوش داده بود این جمله ها را که خوب معنی "غریبانه" را میفهمید...

آرزوش این بود که شب بخوابد. صبح که بیدار شد اولین نفری که میبیندش بگوید:"عین جودی شدیا! وای چه قدر شبیه آن شرلی هستی"

چند روز پیش دوستی یکدفعه پرید وسط حرفهاش:"چه قدر تو مثل جودی حرف میزنی"... دلش گرفت .خب دیر شده. آدم قصه شدن٬ مال همان موقع ها بود که جودی هم خوشگل بود هم خوب مینوشت. حالا بزرگ شده انگار و همه مثل سیندرلا رفته اند میان رویاهاش...همه.بزرگ شده. آمدن آن شرلی فقط مانده براش.جملات را خوب یادش هست و معنی شکفتن و سبز شدن وتنهایی و درد غم را همان قدر میداند که آن روزها فهمید...همان قدر:

 "آنه! تكرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت، وقتی روشنی چشمهایت، در پشت پرده های مه آلود اندوه، پنهان بود. با من بگو از لحظه لحظه های مبهم كودكی ات، از تنهایی معصومانه دستهایت، آیا می دانی كه در هجوم دردها و غم هایت، و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات، حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟ آنه ! اكنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری، در آبی بیكران مهربانی ها به پرواز درآیی، و اینك آنه! شكفتن و سبز شدن در انتظار توست، در انتظار توست."

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 8:48  توسط لیلا  | 

 

دلشوره٬ بود. از بیداری زود هنگام صبح٬ تا همان موقع و بی معنی نمی توانست باشد.نبوده هیچ وقت.

هر طرف که می چرخیدم نگاهی می انداختم بهش از دور اما. نمیرقصید ...جلو نمیرفتم. تنهایی ٬ تماشا کردن ندارد آخر. آن هم انقدر نزدیک. جلو نمیرفتم. بعد از ظهر بود به گمانم. گفت:"بیا ببین! فک کنم باز داره شوخی میکنه ها" صداش تلخ بود ولی. جلو نرفتم دُمش را دیدم٬ که بالا بود و سرش که سمت ته تنگ بود. از دور  دیدم...

 حالاتُنگ خالی و ظرف غذاش٬ تمامی ندارند و ... دلشوره٬ که بی معنی نمیتواند باشد. نبوده هیچ وقت.

پی نوشت: پری کوچک٬ میدانست بیرون هیچ خبری نیست... میدانست.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 21:53  توسط لیلا  | 

گاو پدر روی آن تپه رو کرد به پسرش. مکث کرد تا جمله ای توی ذهنش بسازد. نفوذ نگاهش را آن طور که بلد بود بیشتر کرد و رو کرد به گاو پسر:"یه مرد قوی از خودش دفاع میکنه٬ یه مرد قوی تر از دیگران"

استاد من امروز وقتی اشک های ناگزیر دوست من را دید که از سر غربت بود٬ وقتی شنیده بود با این چند واحد به جا مانده یک ترم بیشتر مهمان شهر من است. تمام اجزای صورتش در هم پیچید چشمهاش را ریز کرد. عینکش را برداشت و گفت:"خواهش میکنم گریه نکن من ناراحت میشم" بعد رو کرد به من چشمهاش ریزتر هم شد:"ارقام بی رحمند". سرش را تکان داد:"دوستت را ببر حالش خوب نیست"  رو برگرداندم گفت:"مرسی که میبریش امیدت به خدا باشه...مرسی که میبریش"

استاد من وقتی از اداره امتحانات برمیگشت سمت دانشکده٬ نمره ها را تحویل داده بود. من از پشت شیشه بوفه دیدم اجزای صورتش آرام بودند٬ یک لبخندی روی لبش بود...

یک مرد قوی از خودش دفاع میکند٬ یک مرد قوی تر از دیگران.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 21:48  توسط لیلا  | 

 

سلام آقای شکیبایی

ببخشید که دیر٬ اما آمده ام یک چیزی از شما برای شما بنویسم. دیشب فیلمی دیدم که شما توش بازی میکردید اما هامون نبود٬ که بعد رفتنتان همه شما را جمع کرده اند توش. شما مویتان سپید سپید بود. حالا اینکه این فیلم چه قدر خوب یا بد بود و شما چه قدر توش خوب بودید بماند٬ که برای من همیشه شما همانی هستید که "سالاد فصل" را بازی کرد و پیشتر" خانه ی سبز" را با آن همه "عاطفه".

خیلی زنده بودید و من همه اش فکر میکردم آدمی که نیست چه طوری این همه زنده میتواند باشد؟ زنده بودید و حرف میزدید...یادتان که هست حتما:"خواستی قهر کنی قهر کن اما٬ حرف که میزنی؟" و حرف میزدید اما یک چیزی بود که نگفتید... توی این فیلم و آن "خانه ی سبز" و" سالاد فصل" و" هامون" و "کیمیا" و... دهانتان هی باز میشد و بسته میشد و حرفی را انگار قورت میدادید یک کلمه بود یا جمله یا هر چیزی که ما نفهمیدیم٬ بعد چشمهاتان اشک میزد و این همه توی یک لحظه بود فقط و خودتان قضاوت کنید٬ ما که از خودتان یاد گرفته ایم که حرف بزنیم٬ انصاف است آخرش هم نفهمیم این چه حرفی بود که بغض میشد و ناتمام میماند و انقدر نگفتید که...  ماند.

راستی چی میخواستید بگویید که نگفتید؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 11:32  توسط لیلا  | 

خب...من این آدمک یاهو که صورت گردی دارد٬ چشمهاش یک ربع دایره اند با دونقطه ی سیاه توی هر کدام و یک خطی زیر چشمش دارد را٬ این که لب هاش هلالیست روبه بالا و زیر آن یک خط دارد٬ این  که چانه اش می لرزد انگار و هر چند وقت یکبار مثل این که بخواهد بغضش را خالی کند پلکهاش بهم میخورند را٬ خیلی بیشتر دوست دارم.خیلی بیشتر از آن یکی... که چشمهاش معلوم نیست و دهانش  انقدر برای گریه باز شده که حتی قرمزی زبانش در انتهای حلقش معلوم است و از دوطرف اشکهاش دارند پرت میشوند توی هوا...

من این آدمک را٬ نه اصلا... این صورتک های یاهو که گریه ی آدم را گاهی خنده نشان میدهند و بغضش را لبخند و معصومیتش را شیطنت و  این "دی:"و هر چیزی که آدم پشتش قایم شود را... دوست ندارم٬ حالا هر چه قدر هم که چانه هاش بلرزد یا بخندد یا... هر چه قدر.

 من این "..."را که مال حرف های نیمه تمام است و بغض های گره خورده٬ از هر صورتکی دوست تر دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:3  توسط لیلا  | 

دفعه ی اول نبود که... با این دفعه میشد چهارمین بار و این چهار تا به جز آن یکیست که هدیه گرفتم و حسابی مواظبش بودم. دفعه ی آخر که یکی قرمزش را پشت ویترین دیدم و توی کیفم اصلا پول نبود٬ تازه فهمیدم من چه قدر کیف موبایل دوست دارم. خوب که فکر کردم٬ دیدم هر چیزی خوب است جایی داشته باشد و کیف چون جای هر چیزیست من اساسا کیف دوست دارم٬حالا از هرنوعی که باشد. سه روز از دیدنش پشت ویترین گذشته بود که من خریدمش. اما با یک ترسی از اینکه به سرنوشت آن دوتای دیگر دچار شود٬ که اتفاقا هم شد. مثل آن که سفید بود وزیپ داشت و مثل آنکه سبز بود و همه از رنگش تعریف میکردند گم شد... و گم شدن هر چیزی که فکر میکنم مال من است از سخت ترین وقایع زندگی من به شمار می آید انقدر میگردم تا خلاص شوم از فکرش. مثل آن یک صد تومانی که در ده سالگی توی جیب کاپشنم گم کردم و هنوز آن کاپشن قدیمی را که تقریبا خاطره شده میگردم پی اش. با این بار میشد چهار بارها اما خریدم یک مشکی اش راو چیزی ته دلم میگفت این یکی هم... و حسابی مواظبش بودم.

چند روز پیش که از حرف و بستنی و سرمای زمستان برمی گشتیم٬ تا که نشستم توی ماشین حس کردم نیست. یک نگاهی به دور وبرم کردم و فقط یک جمله به دوستی گفتم :"کیف موبایلم نیست" و همین. گم شد مثل همه ی قبلی ها و هر چیزی که گم میشود. دنبالش نگشتم...نمیگردم اصلا.

پی نوشت: آدم ها و اشیا دارند میروند...یکی یکی٬ آهسته و نرم.

بعد نوشت: خب... این گم شدن و این نگشتن و این آدم ها و این اشیا را انقدر خوب فهمیدی که من غبطه خوردم به تو وقتی امروز بعد خواندن اینجا٬ آمدی و یک کیف موبایل گذاشتی توی دستم...رفیق روزهای بزرگسالی٬ روزهای دانشگاه و حالا روزهای دلتنگی، من این را با هیچ چی توی دنیا عوض نمیکنم. این خنده ای که دلت خواسته بود بنشانی روی دل من٬ این کیف با آن دکمه و نگین رویش را ...با هیچی.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:6  توسط لیلا  | 

تنهایی خوب است که از دریا طلوع کند. دریا که فقط به قدر یک بعدازظهر دور باشد از خانه. خانه که میان این همه درخت باشد. درخت که رودخانه٬ همسایه ی پر سروصداش باشد. همسایه که باغ چای باشد. باغ چای که پرشده باشد از شهر و شهر...شهر خوب است که این" گوشه ی کوه " باشد.کوه که سر سفره باشد هرصبح٬ هر ظهر.سفره که پر از خنده باشد.خنده که به خنده های شما باشد وقتی دارید خاطرات بامزه تان را با هم تقسیم می کنید٬ بی که من معنیشان را بفهمم.و خاطره خوب است اگر باشما باشد کنار دریا و دریا که آبی باشد مثل چشمهای مادربزرگت که میخندد همیشه...

 آن خانم پیر که طراوت صورتش زودتر از قوت پاهاش رفته بود٬ رو کرد به من که از آن شیب تند ترسیده بودم؛ یک چیزی گفت که من نفهمیدم چی...هنوز سرم به طرف شما برنگشته تو گفتی:"میگه نترس میگه از هیچی نباید بترسی" حرف٬ خوب است که همان باشد.

از این همه خوبی شهرخیس تو٬ همین توی دوربین من جا شد...همین یک نارنج.

پی نوشت: با یک غمی گفتی:" مردم اینجا زود پیر میشوند لیلا..."من میگم مردم اینجا مثل درختهای پرتقال با خاطره ی گرما سبزند...حتی توی این سرما.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:41  توسط لیلا  |