تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

داره میادا حواست هست؟

بشمر به سه که برسی اومده. بیا بشمریم :" یک٬ دو...

                                                                      ...سه

هرچند حواست بود ساعت و دقیقه و ثانیه اش را گفتی حتی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:7  توسط لیلا  | 

گفت اینطوری نمیشود گفت که" باید راه بیافتی توی شهر. قدم بزنی نفس بکشی. بعد بشوی یک نفر دومی برای خودت.

من ساکت بودم. نمیپریدم توی حرفش. اما این٬ معنیش اصلا این نبود که میفهمم از چی حرف می زند. خودش فهمیده بود. این طوری توضیح داد که" حالا تو فرض کن دلت گرفته باشد. از در خانه که بیایی بیرون٬ بی که بدانی کجا قرار است بروی دنبال پاهایت راه میافتی. یک جایی میرسی از خودت میایی بیرون. می ایستی چند دقیقه میشوی یک شخص دومی. زل میزنی به خودت بعد میبینی توی شهر خودت میان مردم خودت غریبی. این طوری که نمیشود گفت باید راه بیافتی. قدم بزنی. نفس بکشی..."

بعد مقنعه اش را در آورد گفت از دانشگاه اومدم. دستهاش را گذاشت روی زانوش که بنشیند. زانوهاش که رسید به زمین گفت:"آخییییش خسته شدما"...

خب... گاهی آدم توی شهر خودش غریب است.

بهار نوشت: با رفتن پاییز و زمستان یک روز٬ من مطمئنم بهار... بر میگردد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 9:27  توسط لیلا  | 

 

توی لحظه آخر٬ درست در یک لحظه٬ که بحرانی ترینش بود پسر شهردار(جو جو) یک فریاد بلند کشید. یکطوری که صداش از آسمان هم رد شد حتی. شکافتش اصلا و رسید به هورتون و بقیه

...

کاش ما یک دادِ خیلی بلند بکشیم این روزها.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 8:17  توسط لیلا  | 

فرقی نمیکند کدام یک از چهار تایشان باشد. آخرین روزهای آخرین ماه هر کدامشان که برسد. زمین ساکت میشود. آرام. انگار کن نه بادی بوده٬ نه برفی٬ نه بارانی ...انگار کن نه رویشی بوده٬ نه سبزی نه خش خشی بوده٬ نه مرگ برگ...

غصه دار میشود زمین. جمع میشود یک گوشه ای دستهاش را حلقه میکند دور زانوهاش. یک طوری که نمیشود فهمید این که اینهمه مظلوم و آرام است٬ مال غم رفتن فصل کهنه است یا آمدن فصل تازه. کسی چه میداند؟

پی نوشت: آخر این ۸۸ مبهم که این همه آمدن نداشت؟

پی پی نوشت: زمستان که تمام شود یعنی همان که٬ بهار بیاید؟...کسی چه میداند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 14:58  توسط لیلا  | 

خب...بهار اصلا شاید همین باشد

همین کیسه هایی که توی دست مردم است. همین ماهی هایی که از پشت شیشه زل میزنند به آدم. یا اصلا همه شان نه٬ همین دوتایی که مامان انداخته توی تنگ. همین که دوده ی دیوارها انقدر شده که خانه٬ تکانی میخواهد...شاید هم همین باشد.

...

پی نوشت: می بینی رفیق بهار دارد میرسد٬ که برف ها نقطه چین بشوند ...شاید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 19:23  توسط لیلا  | 

گاهی آدم ته میکشد چون آدم است ساعت شنی نیست که سر و تهش کنی

آدم گاهی تمام میشود...

من هم این هیچ وقت لعنتی٬ هیچ چیز لعنتی٬ این سفر لعنتی را٬ هیچ چیزش را نمیتوانم باور کنم.این باور لعنتی را...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:10  توسط لیلا 

عصر بود. از همان عصر های دلتنگی که آدم همه ی ذهنش را میگردد تا یکی را پیدا کند که بشود چند دقیقه سکوت مهمانش شد. یعنی دوستی که بشود بروی سراغش بنشینی کنارش سکوت کنی هی بپرسد:"چی شده؟" و بی که منتظر جواب بماند به حرفش ادامه بدهد...

پاییز بود و سرما میرفت تا استخوان. برای همه ی اینها رفتن سراغ دوستی که همسرش یک کافه دارد و میشود آنجا یک دل سیر سکوت کرد از همه بهتر است.  یکی از میزهای خالی را پیدا کردم و بی معطلی منتظر نشستم. برای آدمی که بدترین واقعه زندگیش انتظار است٬ این چند دقیقه خیلی میگذرد پس باید با نگاه کردن به در و دیوار و مشتری های رنگارنگ بگذرد...

درست روبروی من تنها نشسته بود یک نقطه پیدا کرده بود برای خیره شدن و سیگار دود میکرد. هر چند لحظه یکبار یک نفس تنباکویی میداد  تو و انگار هر چه درد و تنهایی داشت با دود میریخت توی هوا. شاید هم غربت آن روز کافه که دلتنگیم را از یادم برده بود مال همین آقا بود٬ که می خواست بین همه تقسیمش کند. اولی که تمام شد رفت سراغ دومی. تلخ بود و من همه اش فکر میکردم جایی باید دیده باشمش این فکر انقدر مشغولم کرده بود که همه ی خاطره هام را یکدفعه مرور کردم...باید جایی در کودکی می بود. شک نداشتم. جایی حوالی همان خانه قدیمی...کمی که گذشت...یادم آمد انگار. پسر بچه شیطان و بازیگوش کوچه بود. ما که ده سالمان شده بود و به قول مادر هایمان خانومی شده بودیم تازه شش سالش تمام شده بود و توی راه مدرسه غوغایی میکرد برای خودش. کلی شلوغ و پر سر و صدا بود...پر سر و صدا بود؟ یعنی آدم در عرض چهارده سال اینهمه غصه میاید سراغش؟ یعنی این هم دلتنگی هست برای دود کردن؟

عصر بود. پاییز بود. دلتنگی بود و من هنوز روی صندلی کافه منتظر دوستی بودم که بشود پیشش سکوت کرد...کمی فقط.

پی نوشت: دلگیری را یکی مینویسد. یکی می سراید. یکی می خواند. یکی بغض می کند.یکی گریه و یکی...دود می کند انگار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:24  توسط لیلا  |