تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

از ورودی دانشگاه که وارد شوی... نه بگذار یک طور دیگر آدرس بدهم. از کنار دانشکده صنایع و مکانیک که به سمت غرب حرکت کنی٬ سرت که بالا باشد به نزدیکی های مسجد دانشگاه که برسی٬ یک تصویری هست که من حالا برای تو تعریف میکنم. یک جاده میبینی یا نه بهتر که بگویم یک خیابان که دو طرفش چیزی نیست. به سمت بالا رفته٬ سربالاییست یعنی  تصویری که میبینی حتما یک جاده است که به آسمان رسیده. من از وقتی ساخته شده همیشه فکر میکنم پشتش دریاست. جدی جدی این طوری به نظر میرسد ها! نه این که فکر کنی این هم مثل همیشه از آن رویا پردازی های کودکانه من است و بگویی امان از این ادبیات ! نه. حالا تو انگار کن در افق دریا و آسمان به هم رسیده اند البته بقیه هم یک لبخندی شبیه مال تو میزنند هر وقت که این را میگویم. اما باورشان شده بالاخره بعد مدتها باورشان شده.

امروز... امروز گفت: " لیلا مجتمع تجاری ساختن اون پشت بریم ببینیم؟" نمیدانم چرا ها اما گفتم: "خب بریم" خوب میدانستم که یعنی:"خب بریم ببینیم که نیست"

رفتم. دریا نبود. مغازه بود. مثل واگن های قطار. چیده شده کنار هم. راستی گفته بود؟ نه به گمانم نگفته بودم که متنفرم از قطار. صداش دیوانه ام میکند. مثل صدا هایی که این روزها میپیچد توی سرم. تازگی ها... اصلا ولش کن. چی میگفتم؟ اهان. دریا نبود. نبوده هیچ وقت.

نخند. میشناسیم که خودم را راضی کردم که بوده و مثلا خشک شده یا یک همچین چیزی...یا... یک...همچین چیزی... حالا باز شاید بخندی که... "ای احساساتی". اما نگاهش میکنم هنوز به خیال دریا.

اما خب... نبوده هیچ وقت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:36  توسط لیلا  | 

حالا یک روزی میرسد که به آن روزی که نشسته بودی یک گوشه و گفته بودی کاش که یک اتفاقی بیافتد٬ میخندی... از این خنده های الکی ها. 

 یک روز یک گوشه ای مینشینی و میگویی کاش یک روزی برسد که بشود از ته ته دلم بگویم که کاش اتفاق بعدی نیافتد... کاش.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 15:7  توسط لیلا  | 

دم غروب بود. دلتنگی بود. جلوی خانه قدیمی٬ غربت بود درخت خرمالو که قد کشیده بود .کاج جلوی خانه که سبز شده بود. باد بود .آفتاب که داشت میرفت کم کم و آلبالوی پیر که بریده بودنش...

جای ما جلوی خانه قدیمی خالی بود اما.

پی نوشت: خوب ها باید خوب بمانند. باید هی یادشان بیاندازیم. چاره ای جز خوب ماندن ندارند مثل کلاه قرمزی٬ مثل پسرخاله٬ آقا مجری ...مثل خوب ها.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 16:5  توسط لیلا  | 

 

خب... سبزه یعنی آرزوهات را جمع کنی یکجا. یک ظرف انتخاب کنی همه شان را بچینی توش .مراقبشان باشی. خودت بهشان آب دهی بی که منتظر باران باشی که سبز شوند .

یک روز که کمی جان گرفتند ببرشان زیر آسمان. باران میبارد حتما.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 19:44  توسط لیلا  |