از ورودی دانشگاه که وارد شوی... نه بگذار یک طور دیگر آدرس بدهم. از کنار دانشکده صنایع و مکانیک که به سمت غرب حرکت کنی٬ سرت که بالا باشد به نزدیکی های مسجد دانشگاه که برسی٬ یک تصویری هست که من حالا برای تو تعریف میکنم. یک جاده میبینی یا نه بهتر که بگویم یک خیابان که دو طرفش چیزی نیست. به سمت بالا رفته٬ سربالاییست یعنی تصویری که میبینی حتما یک جاده است که به آسمان رسیده. من از وقتی ساخته شده همیشه فکر میکنم پشتش دریاست. جدی جدی این طوری به نظر میرسد ها! نه این که فکر کنی این هم مثل همیشه از آن رویا پردازی های کودکانه من است و بگویی امان از این ادبیات ! نه. حالا تو انگار کن در افق دریا و آسمان به هم رسیده اند البته بقیه هم یک لبخندی شبیه مال تو میزنند هر وقت که این را میگویم. اما باورشان شده بالاخره بعد مدتها باورشان شده.
امروز... امروز گفت: " لیلا مجتمع تجاری ساختن اون پشت بریم ببینیم؟" نمیدانم چرا ها اما گفتم: "خب بریم" خوب میدانستم که یعنی:"خب بریم ببینیم که نیست"
رفتم. دریا نبود. مغازه بود. مثل واگن های قطار. چیده شده کنار هم. راستی گفته بود؟ نه به گمانم نگفته بودم که متنفرم از قطار. صداش دیوانه ام میکند. مثل صدا هایی که این روزها میپیچد توی سرم. تازگی ها... اصلا ولش کن. چی میگفتم؟ اهان. دریا نبود. نبوده هیچ وقت.
نخند. میشناسیم که خودم را راضی کردم که بوده و مثلا خشک شده یا یک همچین چیزی...یا... یک...همچین چیزی... حالا باز شاید بخندی که... "ای احساساتی". اما نگاهش میکنم هنوز به خیال دریا.
اما خب... نبوده هیچ وقت.
