تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

کمی که از بچگی گذشت یک عطری بود٬ وقتی میپیچد توی ذهن٬ من یاد آن مهد کودک میافتادم و سرود هاش و صبحانه هاش. هر بویی مال جایی٬ روزی٬ یا خوابی و رویاییست اصلا.

این همه که گفتیم سبزی میاید و بهار انقدری مشغول خودمان شدیم که ندیدیمش اصلا. اردیبهشت آمده بود که هر چیزی به بار بنشیند. درختها شکوفه کنند٬ شقایق ها قرمزی شان را به رخ سبزه بکشند و بقیه زرد و صورتیشان را.

همه چیز را از گوشه و کنار جمع میکنم. عطرهای ۸۷ را که از ۸۸ کم میکنم٬ همین اردیبهشت میماند. همین که آمده بود هر چیزی را سبز کند٬ جز تو٬ که خاکستری شدی.

اردیبهشت دارد میرود همان قدر متین و مدعی که آمده بود.

پی نوشت: دور خیز اگر بلد بودی٬ میپریدی. جا نمیماندی. مثل جودی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:1  توسط لیلا  | 

آدم هایی هستند٬ شبیه همه کسانی که با همه فرق دارند. یا بی که خودشان بخواهند بی خود میشوند از خودشان. یاانقدری پی خودشانند که خودشان میان خودخواهیشان گم میشوند... خودشان میخواهند. بعد میشوند شبیه همه کسانی که شبیه همه اند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:53  توسط لیلا 

دنیا شلوغ شده. انتخابات در پیش است. امتحانات دارند میرسند. قتل های زنجیره ای با سرعت نور شهر را گرفته. نمایشگاه کتاب دایر شده و... خانم "متفکر" همه ی اینها را تازه فهمیده. تازه فهمیده از صبح تا ظهر که یک موزیک آرام میگذاشته و توی دلش با خودش حرف میزده و تا به خودش میامده میدیده چند ساعت است که به حال خودش گریه میکند٬ آن بیرون کلی اتفاق میافتاده. تازه فهمیده توی روزهایی که دلش لب پر بوده از غصه و راه میافتاده توی خیابان و آرام راه میرفته کلی آدم توی خیابان با هم از این که بالاخره به کی باید رای بدهند حرف میزدند٬ تازه فهمیده این همه روز که مدام به خودش و همه ی اتفاقات اقتاده فکر میکرده و شب که میشده بر مسند قضاوت آدم های آمده و رفته مینشسته٬ و آخرش روی بالش خیس خوابش میبرده٬ خیلی ها پایان نامه شان را تا آستانه پیاده سازی حتی جلو برده اند. حالا فهمیده چرا هیچ کس حوصله حرف زدن باهاش را نداشته. چون آرام حرف میزده گریه میکرده و این در حالیست که اطرافیان بیچاره اش کلی کار انجام نداده دارند. پروژه های ناتمام٬ درسهای تلمبار شده٬ فکر بلا تکلیفی انتخابات و از همه بدتر کار دوستش که تو شرکت تلمبار شده و صدای رئیس و حتی دفتر مرکزی را در آورده بوده. حالا تو فکر کن توی این وضعیت کاری دوست مهندسش٬ خانم "متفکر" توقع داشته دوستش خودش را جای او هم بگذارد و آرامش کند. اصلا تو بگو چند دقیقه. نمیشده که... این همه کار عقب افتاده داشته. وقت نمیکرده خب.

خلاصه این که خانم "متفکر" عوض شده. یک طوری که اصلا دلش میخواهد از این به بعد "تندکی" صداش کنند. وقت کسی را نمیگیرد برای حرف های خودش٬ به ویژه وقت این دوست مهندسش را که این همه از کارش مانده بود. امروز ۷ صبح بیدار بود. تند تند درس میخواند. هیچ موزیکی گوش نداد. با خودش هم حرف نزد بیکار نبود که هزار تا کار داشت. تند تند حاضر شد رفت دانشگاه. توی همه کلاس ها شرکت کرد. بین کلاسها توی محوطه دانشگاه به یک جا زل نزد. همه اش از پایان نامه حرف میزد به خانه که برگشت نرسیده یک کتاب داستان گرفت دستش٬ تند تند خواند که از دنیا عقب نمانده باشد. سر شام تند تند از غذایی که تند تند درست کرده بود خورد و بعد تند تند اتاقش را مرتب کرد و یک فیلم دید.

حالا آخر شب است. با خودش فکر میکند یک قطره هم گریه نکرده که آخر شب میگرن یقه اش را بگیرد. وقت نداشته خب. فکر هم نکرده. این همه کار بوده که میشده تند تند انجام داد. درس خواند٬ غذا درست کرد٬ داستان خواند:" داستان؟ اسمش چی بود ؟ قشنگ بود یا نه؟ جزوه تمام شد؟ سیستم عامل بود یا مدار؟ غذا خوشمزه بود اصلا؟ قیمه بود دیگر؟...لیمو ریخته بودم توش؟ فردا چند شنبه است؟ غذا چه مزه ای بود؟...؟ مزه؟"

" خانم" متفکر" نه ببخشید "تندکی" حالا توی همین فکر ها خوابش برده. به گمانم این جور زندگی بیشتر مزه داشته باشد نه؟زندگی؟ ...مزه؟ راستی غذا چه مزه ای بود؟  اصلا ولش کن شب به خیر.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 21:48  توسط لیلا  | 

حق با سکوت بود

        صدا در گلو شکست

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:24  توسط لیلا 

روزهایی هست ـ که کم هم نیست ـ انگاردنیا و آدمهاش دارند حمله میکنند به آدم. خسته از راه میرسم. آفتاب خودش را تا وسط اتاق کشانده و ساکت است. خسته است شاید. همه ی سی دی ها را میگردم یکی پیدا کنم٬ مثل حال و هوای خودم باشد. بذارمش توی کامپیوتر. مدیا پلیر بخواندش. خودم هم یک گوشه ای پیدا کنم بشود توش چند ساعت بی حرکت نشست یا دراز کشید و خیره شد به سقف. روی همه شان اسم نوشتم با ماژیک٬ که وقتی دلم صدای هایده را خواست٬ شراره اشتباهی نخواند. اسمها همینطوری از جلو چشمم رد میشوند بی که بخوانمشان مثل هر چیزی که نگاهش میکنم اما نمیبینم. بعد میبینم من این را نمیخواهم که... من یک صندلی لهستانی میخواهم٬ کنار شومینه باشد. گرامافون٬ که یک صفحه ای از مثلا بنان یا مرضیه بذارم توش٬ سوزنش بلغزد روی صفحه. زمستان باشد. شومینه روشن باشد. من شال کاموایی مثلثی شکلم را که ریشه های بلند دارد٬ بیاندازم روی دوشم. دسته هاش را برسانم بهم. دستهام را بیکار بذارم روی دسته ی صندلی. سرم را تکیه بدهم به پشتش. مرضیه بخواند: "ساغرم شکست ای ساقی... رفته ام زدست ای ساقی...حکایت از چه کنم؟...شکایت از که کنم؟..."صدام را یکی کنم. مرضیه بخواند. من هم:"ساغرم ... "چشمهام راببندم. سوزن گرامافون٬ بلغزد روی صفحه. پایه ی صندلی٬ برقصد روی زمین. من٬ تاب بخورم روی صندلی. آرام... آرام...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:25  توسط لیلا  | 

"فردا دوباره پاییز میشه باز٬ دلم ز غصه لبریز میشه باز...ای آسمون بهش بگو پشیمون میشی..."

به اینجاکه رسید چهارزانو نشستی. بعد یک نفس عمق کشیدی که:"خیلی خوشحالم که زندم" .صدای موسیقی زنده شب های جمعه٬ سفره خانه را پر کرده بود. که تخت ما چهار نفر با جمله تو که یک هفته بود منتظرش بودیم پر شد از سکوت. شنیدی که؟ تو ندیدی٬ اما جرات نکردیم سرمان را بلند کنیم حتی٬ مبادا چشممان بخورد به هم. به لرزیدن مردمک های هم. هر کداممان دنبال دستمال توی کیفمان میگشتیم. حواست پی ماندنت بود. بغض های مادرهامان که سرازیر شد روی صورتشان را ندیدی به گمانم٬ من دیدم. بااشک های خواهرانه شان خو گرفته ایم. وقتی میشکنیم به همان زنده ایم ...

گریه رسم دخترانه مان٬ رسم مادرانه مان است. من چه آرام بودم که علامت سوال های مردانه که پی هر اشکیست  در میان نبود. مثل همه دخترها٬ همه مادرها٬ به قدر یک موسیقی پرت شدیم از هم٬ پی خودمان شاید... پی تو... "شاید امشب به طلوع صبح فردا نرسه"...  خیره شدیم به هم. بعد با صدای بلند خندیدیم. شوری اشک دوید توی دهانمان.

...نفس بکش خواهر من. زندگی ـ همه اش حتی ـ کمتراز این دویدنت توی حیاط است...توی حیات. میان پس لرزه ها تا زلزله آخرت انقدر به شلوغی خودم مشغول بودم٬ که نشد بگویم: یکی هست بالای بالاکه میبیند هرچیزی را٬ به تمامی. حجم گریه های شبانه را٬ حجم دلخوریهای فروریخته٬ حرف های نگفته را. از شور شروع تا ته کشیدنت٬ته کشیدنمان. تا پرت شدنت به قعر. بعد بی که بخواهی برمیگرداندت... خودش ها! حرف که زیاد میشنویم. حرف هایی که گاهی تا مغز استخوانمان رسوب میکند.درد میکند. درد قانون زندگیست. همان که میدهدش پای درد و دلمان مینشیند. همین باید بس باشد.نیازی به این خود ویرانی نبود...

به حال خودمان وا نمانده ایم که. هر چه هوار میشود روی سرمان میبیند٬ رفتن های بی دلیل٬ شکستن بی صدامان را میشنود. دیده و شنیده  اصلا. نشد که بگویم٬ ناتوان که شدی هر چیزی را واگذار کن. مثل همه دخترها. یکی هست که به تلافی ننشسته٬ اما قول داده شکایت که بردیم٬ بپرسد:" کی؟" بعد به حق که بود٬ بپیچاند گوشش را. گریه کن... حالا گیرم که این تصمیم رفتن آخرت مثل همه مان نبوده... گریه ات گه هست.ماندنت که هست... نفس بکش خواهر من. برگشتنت٬ ماندنت٬ نفست٬ صدای گریه ات٬ خنده ی تلخت مبارک. تولدت مبارک.

چه قدرحرف داشتم که مال خودم بود. آمدم سراغ تو چون دردهامان شبیه میشود٬ هر بار که پای اشک های هم مینشینیم. یکی میشویم٬ دخترانه. 

پی نوشت: ـ با احترام به همه ی پسرانه ها٬ مردانه ها ـ این رفتن و برگشتنت٬ انقدری دخترانه بود٬ که اقلیما توی این روزها که رنگ عوض کرده٬ اما عوض نشده بخواهد مهمان دلتنگیهات باشد... نفس بکش خواهر من. یکی هست ... نفس بکش.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:5  توسط لیلا  | 

... میزند به شیشه. تند٬ نرم

 اینجا عصر جمعه است...

 راستی بیرون چی؟ چند شنبه است امروز؟

پی نوشت: آخر این هوا تمامی ندارد که...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:7  توسط لیلا 

زغال ها داغ بودند. انقدر که قرمزیشان میان تاریکی٬ نگاه آدم را هول میداد طرف خودش. روی چمن دویدن بچه ها بود. سکوت میان دو حرف بود...دلگیری بود و میان این همه زغال ها که توی آتشگردان میچرخیدند. داغ و قرمز . اما نمی افتاند. هیچ کدامشان. انگار کن تا مرز افتادن میرفتند اما نمی افتادند. دلیلش گریز از مرکز است به گمانم یا یک همچین چیزی. اصلا چه فرقی دارد؟قانون قانون است دیگر... باید بچرخند همه شان. هیچ کدامشان اما نمی افتند.

خب... قبول.

همین یک تو باید بس باشی... این همه هم که چرخیدیم ٬داغی کنار دستیهامان هم که سرخمان کرد٬ سرمان هم که گیج رفت٬ تلو تلو هم که خوردیم٬ نمی افتیم  نه؟ قانون قانون است دیگر. حواست که هست؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:10  توسط لیلا 

 

آقای مجری گفت:" بچه ها مثل یه لیوان شیر که میخوریمشو تموم میشه٬ هر چیزی تموم میشه"

راست میگفت ها... مثل یک لیوان شیر که تا ته میخوریش و تمام میشود...فقط آخرش باید به لیوان خالی یک نگاهی بیاندازی و بگذاریش برای شستن...فقط.

...تمام میشود.

شبیه یک قطار٬ فقط باید باشی. بایستی. رفتنش را تا آخر تماشا کنی. صدایی که موقع رد شدن از ریل دارد را حتی به تمامی گوش کنی. دردش برود توی همه ی تنت. وجودت تیر بکشد... باید بایستی فقط.

پی نوشت: من چمدانم را مدت هاست آماده کرده ام...

پی پی نوشت: گاهی آدم ها میسوزند... خاکستر هم میشوند اما ته مانده شان هم خودخواه است... حتی خاکسترشان.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:40  توسط لیلا  |