"فردا دوباره پاییز میشه باز٬ دلم ز غصه لبریز میشه باز...ای آسمون بهش بگو پشیمون میشی..."
به اینجاکه رسید چهارزانو نشستی. بعد یک نفس عمق کشیدی که:"خیلی خوشحالم که زندم" .صدای موسیقی زنده شب های جمعه٬ سفره خانه را پر کرده بود. که تخت ما چهار نفر با جمله تو که یک هفته بود منتظرش بودیم پر شد از سکوت. شنیدی که؟ تو ندیدی٬ اما جرات نکردیم سرمان را بلند کنیم حتی٬ مبادا چشممان بخورد به هم. به لرزیدن مردمک های هم. هر کداممان دنبال دستمال توی کیفمان میگشتیم. حواست پی ماندنت بود. بغض های مادرهامان که سرازیر شد روی صورتشان را ندیدی به گمانم٬ من دیدم. بااشک های خواهرانه شان خو گرفته ایم. وقتی میشکنیم به همان زنده ایم ...
گریه رسم دخترانه مان٬ رسم مادرانه مان است. من چه آرام بودم که علامت سوال های مردانه که پی هر اشکیست در میان نبود. مثل همه دخترها٬ همه مادرها٬ به قدر یک موسیقی پرت شدیم از هم٬ پی خودمان شاید... پی تو... "شاید امشب به طلوع صبح فردا نرسه"... خیره شدیم به هم. بعد با صدای بلند خندیدیم. شوری اشک دوید توی دهانمان.
...نفس بکش خواهر من. زندگی ـ همه اش حتی ـ کمتراز این دویدنت توی حیاط است...توی حیات. میان پس لرزه ها تا زلزله آخرت انقدر به شلوغی خودم مشغول بودم٬ که نشد بگویم: یکی هست بالای بالاکه میبیند هرچیزی را٬ به تمامی. حجم گریه های شبانه را٬ حجم دلخوریهای فروریخته٬ حرف های نگفته را. از شور شروع تا ته کشیدنت٬ته کشیدنمان. تا پرت شدنت به قعر. بعد بی که بخواهی برمیگرداندت... خودش ها! حرف که زیاد میشنویم. حرف هایی که گاهی تا مغز استخوانمان رسوب میکند.درد میکند. درد قانون زندگیست. همان که میدهدش پای درد و دلمان مینشیند. همین باید بس باشد.نیازی به این خود ویرانی نبود...
به حال خودمان وا نمانده ایم که. هر چه هوار میشود روی سرمان میبیند٬ رفتن های بی دلیل٬ شکستن بی صدامان را میشنود. دیده و شنیده اصلا. نشد که بگویم٬ ناتوان که شدی هر چیزی را واگذار کن. مثل همه دخترها. یکی هست که به تلافی ننشسته٬ اما قول داده شکایت که بردیم٬ بپرسد:" کی؟" بعد به حق که بود٬ بپیچاند گوشش را. گریه کن... حالا گیرم که این تصمیم رفتن آخرت مثل همه مان نبوده... گریه ات گه هست.ماندنت که هست... نفس بکش خواهر من. برگشتنت٬ ماندنت٬ نفست٬ صدای گریه ات٬ خنده ی تلخت مبارک. تولدت مبارک.
چه قدرحرف داشتم که مال خودم بود. آمدم سراغ تو چون دردهامان شبیه میشود٬ هر بار که پای اشک های هم مینشینیم. یکی میشویم٬ دخترانه.
پی نوشت: ـ با احترام به همه ی پسرانه ها٬ مردانه ها ـ این رفتن و برگشتنت٬ انقدری دخترانه بود٬ که اقلیما توی این روزها که رنگ عوض کرده٬ اما عوض نشده بخواهد مهمان دلتنگیهات باشد... نفس بکش خواهر من. یکی هست ... نفس بکش.