تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

 

هر کس را که بخواهد

...

وَتُعِزُّ مَن تَشَاء وَتُذِلُّ مَن تَشَاء

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 19:0  توسط لیلا 

تویی که میشود هر کسی باشی! نترس از اینکه بپرسی:"خوبی؟" جواب تو یک کلمه است یا یک جمله نهایتا. و آن یک جمله را میگویم چون من خوشبختی را تقسیم کرده ام و بخش بخش میخورم و تا شب همه اش را تمام میکنم.هر روز صبح را با آب سرد شروع میکنم این طوری بخش اول را میپاشم به خودم٬هر صبح. بعد حتما صبحانه میخورم چون شنیده ام فقط آدم هایی که خود آزاری دارند صبحانه نمیخورند و من خود آزاری ندارم قطعا و این بخش دوم است. من هر روز همان کارهای دیروز را پی میگیرم این یعنی نظم و من شنیده ام آدم های منظم خوشحال ترند آرام ترند پس من آرام هم باید باشم یقینا و این آرام بودن بخش سوم را باید بدواند در من که میدواند. نگران نباش. در همه ی جمع های دوستانه شرکت میکنم میخندم. حرف میزنم و قرار است رای هم بدهم. خوب غذا میخورم. به موقع هم میخوابم. کتاب میخوانم. فیلم میبینم و در این میان بقیه اش را هم سنجاق میکنم به خودم.و از همه مهمتر مینویسم و خب همه ی این ها یعنی خوشحالم دیگر٬ مگر بقیه چه میکنند؟ تازه از هر کدامشان بپرسی جوابشان با کمی تغییر شبیه مال من است...

تویی که میشود هر کسی باشی! نترس از اینکه بپرسی: "خوبی؟" میبینی؟ پس تو با هر لحنی که بپرسی. من هر جای روز که باشم٬ جواب تو یک کلمه است. یا یک جمله نهایتا: "خوبم. ممنون." 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 23:29  توسط لیلا  | 

...

سهم نسل من از شور٬ همین دستبندهای سبز است. همین سبزها که دور بند کیف ها پیچیده٬ سهم من این انگشت جوهری٬ همین یک رایی که میدهم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 18:42  توسط لیلا 

اول: همه چیز خلاصه میشد در هجده سالگی. هجده سالگی عزیز٬ که توی آن هر دختری بزرگ میشد. میشد دانشگاه رفت و توی فاصله ی بین خانه ماندن و دانشجو شدن٬ هر کسی پرسید کلاس چندمی میشد گفت:"درسم تموم شده"...  بعدش میشد دانشجو شد و آنوقت بود که بزرگ شده بودم حسابی. ...بله ۱۰ـ۱۲ ساله که بودم یک رویا بیشتر نداشتم.:"هجده ساله شدن".

دوم:کاغذش انقدر بزرگ بود که توی دستم جا نمیشد. چشم هام خوب نمیدید بس که اسم ها ریز و پشت سر هم قطار شده بودند. این دومین باری بود که من توی یک همچین روزنامه ای دنبال اسم و فامیل خودم میگشتم. و امسال دیگر هیچی شوخی بردار نبود. با سرعت هر چه تمام تر اسم ها از جلو چشمم رد میشدند که... باور کردنی نبود. اسم من خیلی آرام٬ میان این همه شلوغی نشسته بود. هیچ وقت از دیدنش انقدر خوشحال نشده بودم. دنیا توی دستهای من بود. همه چیز خلاصه شده بود در همان چند حرف. همه ی دنیا همان چند حرف بود.

سوم: همتم بدرقه ی را کن ای طایر قدس     که درازست ره مقصد و من نوسفرم"...سوگند نامه تمام شد. صدای دست حاضرین توی سالن انگار بهانه ایست برای به رقص در آمدن کلاه های مربع شکل که با دنباله ی زردشان به پرواز در آمده اند. حالا همه ی سالن بغضیست که میان خنده و صدای دست گم میشود. که یا مال روزهای رفته است یا شوق هر چه پیش روست. و این سوگند نامه٬ این لباس٬ این صدای دست و این دسته گلی که توی دست من است یعنی...تمام. یعنی تا چند روز دیگر جزوه های نخوانده و کتابهای تلمبار شده برای شب امتحان٬ تمام. پروژه های نیمه کاره٬ تمام. خنده های دسته جمعی سر کلاس٬ بیداری های شب امتحان٬ تمام. نقاشی توی جزوه که هیچ ربطی به درس استاد نداشت٬ تمام . و بد قولی رسیدن به قرار دسته جمعی دانشگاه رفتن٬ تمام. یعنی همه مسیر برگشت به خانه و نون خامه ای٬ تمام. حالا شاید هم بشود یک نفسی عمیق کشید و گفت:"این هم از این"

چهارم:...

زندگی شاید اصلا همین باشد انتظار برای همین تمام شدن ها و رسیدن ها. نامعلومی این مرز پایان و آغاز. شاید بغض های بعدش و یک نفس عمیق باشد که هر چند سال بکشیم. زندگی هر چه که هست گاهی آدم جرات نگاه کردن به پشت سرش را ندارد٬ زیر چشمی حتی. از شما چه پنهان دل دیدن پیش روش را هم.خب زندگی شاید یک نفس عمیق و از ته دل باشد که:"این هم از این" 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:10  توسط لیلا  |