تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

...

دعای گوشه نشینان بلا بگرداند

چرا به گوشه ی چشمی به ما نمی نگری

...

 به يمن همت حافظ اميد هست كه باز

اري اسامر ليلاي ليله القمری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 8:50  توسط لیلا 

چه میخواهی؟ چرا از روی اندوهم میپری. اوج میگیری. از سر گریه ام میگذری و درست وسط خنده ام سقوط میکنی؟

... چه میخواهی؟

پی نوشت: پدرم تعریف میکرد٬ میان پریدن و سقوط یک ربع فقط فاصله بوده.میگفت توی ماشین همه حرفش را میزدند. دارم فکر میکنم دنیای بیرون و درون چقدر دارد شبیه به هم میشود. درد است دیگر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 17:6  توسط لیلا  | 

من٬ توی این وبلاگ گردیهایم یک عالمه بازی دیدم. شاید هم همین بوده که هوس بازی کردم. آمدم اینجا من هم یک بازی راه بندازم برای خودم. "چی بهتر از چی..." 

در طبیعت دریا بهتر از جنگل است. در آسمان خورشید بهتر از ماه. در دنیا نه گفتن بهتر از نگفتن. نگفتن بهتر از گفتن است. در شبانه روز شب بهتر از روز است. بغض بهتر از گریه است. گریه بهتر از سکوت. مترو بهتر از اتوبوس های شرکت واحد است. هواپیما بهتر از قطار. در ایران جنوب (که ندیده ام) بهتر از شمال( که صد بار دیده ام) است. در سال٬ زمستان بهتر از تابستان. پاییز بهتر از بهار است. خواب بهتر از بیداریست. دایره بهتر از مربع است٬ مربع بهتر از مثلث. دویدن بهتر از پیاده رویست. فالوده بهتر از بستنیست. بی اعتمادی بهتر از اعتماد. نرفتن بهتر از رفتن است. شنا بهتر از قایق سواری. تنهایی بهتر از وابستگی. کتاب بهتر از فیلم. بردن بهتر از باختن. تماشاچی بودن بهتر از بازی کردن. هایده بهتر از گوگوش. رقصیدن٬ بهتر از دست زدن است. و...

اندوه های شاد٬ خیلی بهترند از شادیهای اندوهگین. سکوت خوب است... نگفتن خوب است. خوب است...خوب.

پی نوشت: زندگی روی بهتر و بدتر های ذهن آدم اثر میکند. همه ی این ها قضاوت های امروز است نه مال دیروز٬ نه مال فردا. خدا را چه دیدی فردا شاید آمدم  نوشتم بستنی بهتر از فالوده است اصلا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:54  توسط لیلا  | 

فهمیده بودی. من به دست های تو ایمان دارم. به انگشتهای ضعیف و کوچکت... به نی نی چشمهات که چیزی میخواست و به نظرم چهل روز باید کافی باشد تا برای تو یک خانه پیدا شود. خانه؟ ندیدی نه؟ خب یک جای مربع شکل که سقف داردو... اصلا ولش کن بزرگ که شدی٬ اگر یکیش را پیدا کردی٬ حتما برات نقاشی میکنندش. یکی دودکش دارش را میکشند که اجاقش همیشه گرم باشد و از دودکشش همیشه دود بلند شود. بیا بگردیم.از شلوغی این دنیا نترس. گریه نکن. بیا بگردیم یک نفر را پیدا کنیم بزرگ که شدی "مامان" صداش کنی. بعد بگوییم شعر بخواند برای تو:" بابای من بهترین بابای دنیاس اون یه گل سر سبد..." راستی بابا هم میخواهیم. باید یکی خوبش باشد. که از سر کار که برگشت بدوی سمتش...

بیا حالا کمی بخواب. توی دست های شبنم. زهرا. مریم. به این مادرانه ها اعتماد کن. بیا پسر زمین باش چند روز. بعد میگردیم یکی پیدا میکنیم. بعد تولد میگیری. شمع روشن میکنی... دست میزنی... میخندی... متولد میشوی اصلا. 

پی نوشت: با چهل روز تاخیر٬ ... جان تولدت مبارک(ببخشید تو هنوز حتی اسم نداری"پسر زمین" ) کاش یکی پیداشود٬ یک خانه برای تو نقاشی کند.

پی پی نوشت: بعضی ها قبل از تولد حتی چرخشان هست و چوب لای چرخشان.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:43  توسط لیلا  | 

...

حالا شاید هر وقت ببینم سایه ای روی زمین افتاده٬ دلم بگیرد. وفرقی نکند در کجای روز باشم.

هر سایه ای که روی زمین افتاده باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 22:56  توسط لیلا  | 

...

به نظرم زمین یک آفتاب بخواهد٬ این ابرها اگر کنار بروند. نسیم میخواهد. باد میخواهد٬ "تیر" اگر بگذارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 10:34  توسط لیلا  | 

ساعت قدیمیه ولی دستش نبود. همان که بندهای چرم قهوه ای داشت و یک عالمه دکمه ها ی بزرگ طلایی دورش بود٬ که کنجکاوی کودکانه مرا میکشید دنبال خودش. هردفعه دور مچش بودها. تا بود انگار خیالمان راحت بود که ...خب خیلی نگذشته. حالا یکی دیجیتالیش را انداخته. مشکیست و کلی با آن فرق دارد.

...ساعت قدیمیه ولی دستش نبود.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 9:48  توسط لیلا  | 

دیشب دوباره خواب دیدم٬ دیگر خیلی شده. درست که تو میدانی کی باید بیایم بیرون. مثل همه چیز که تو میدانی... میتوانی. به تو که میشود گفت. کمی جلو بیانداز لطفا. وقتش را هر وقت که هست. گیرم صداها زیاد شده باشند. من هم یکی٬ میان این همه... من دوباره خواب دیدم و با این بار میشود خیلی. نمیخواهد تمام شود؟ شلوغی ها دارند میرسندها. بس نیست یعنی؟ 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 11:0  توسط لیلا 

ببین. زندگی٬ همان است انگار. تکلیفمان باید با شکل جدیدش روشن باشد. دلگرفتگیهامان تعریف عوض کرده فقط. شادیمان هم. قبول که میان جمع یکهو اصلا پرت میشویم و میرویم پی خودمان قبول که تنهاییمان رنگ عوض کرده. قبول. اما حالا...حالا دلخوشیم به این خنده های گاه و بیگاه. به حرف که میزنیم. به صداها که میسرانیم سمت هم. 

گیرم اصلا خودمان هم یک جایی خودمان را غافلگیر کنیم٬ خیالی نیست که. همه اش را سپرده ایم به زمان و دلخوشیم به این گاه وبیگاه ها.

پی نوشت: به گمانم باید یاد بگیریم دیگر. چشم که وا کنیم میبینیم خیلی گذشته... 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:4  توسط لیلا  | 

فقط برنده ندارد. یعنی هر طور که فکر کنی٬ برنده داشتنش بی انصافیست. باید بازی کنی...همین. از همان اول٬ او مهره سفید را برمیدارد. که یعنی: "بازی را من شروع میکنم" و شروع میکند. همیشه او اول شروع میکند. تقدیر را میگویم. انگار که داریم با هم شطرنج بازی میکنیم. هی اسب میبریم. فیل میاوریم. پیاده جابه جا میکنیم. کیش میشویم ... همه ی اینها هست ها. اما ته تهش٬ مساوی میشویم. یا به گمانم اصطلاحش باید"پات" باشد. حالا بگذریم که گاهی٬ درست وقتی که فکر میکنی داری برنده میشوی یکدفعه صفحه را خراب میکند. این از روی جر زنیش نیست که. این قانون بازی است. زیادی که به برنده بودن اصرار کنی٬ همه مهره ها را تقدیر٬ خودش میریزد به هم که یعنی:"حواست باشد.برنده نداریم!"... باید بازی کنی...همین.

حالا به کف دستهات نگاه کن. من نگاه کردم. پر از خطهای کج و معوج است٬ که معلوم نیست از کجا آمده اند کجا میروند. میانشان که گم شدی٬ باید خوب بگردی تهش را پیدا کنی. فقط کاش پیدا که شدیم خیلی خسته نباشیم.

غریبه! این تقصیر من نیست که در آن ظهر داغ جلو تو سبز شدم. این تقدیرمن است.نمیدانم کی؟٬ اما هوا سرد بود٬ که من کیش شدم. هنوز هم پی اینم که بیایم بیرون. که مهره هام را دوباره راه بیاندازم توی بازی.که اسبها بدوند وپیاده ها قدم بزنند. هرچند برای تو چه فرقی میکند؟

پی نوشت: این یکی را حتما بخوان. هر چند برای تو چه فرقی میکند؟... حواست به شاه و وزیر خودت باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:15  توسط لیلا  | 

شبیه زمان که در ذهن من دوپاره شده شبیه هر خاطره ای که یک پیشوند قبل یا بعد پی ِ خودش میکشد٬ حالا آدم ها هم در ذهن من دو دسته اند و این اصلا نمیتواند خوب باشد.

پی نوشت: بهار تمام شد.تو هم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:24  توسط لیلا  | 

خب من لا به لای این روزها٬ دلم میخواهد همه ی آشناهام را جمع کنم٬ برای همه بلیت بخرم٬ برویم سینما. درکه بسته شد٬ تاریک که شد٬ اولش به رقص ها و شوخی ها٬ بخندیم.این طرف صدای خنده باشد. بعد برسد به بادبادک الی٬ که توی هوا میچرخید.آن طرف صدای خنده اش باشد. صدای دریا هم. ما همه ساکت باشیم و تمام که شد آن طرف باز٬ چرخِ به گل مانده باشد. این طرف٬ ما باشیم. سکوت باشد و ماتمان ببرد.

من٬ توی این روزها دلم میخواهد....میخواهد٬ همه برویم٬ بنشینیم دو ساعت آرام٬ درباره ی الی ببینیم...همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:39  توسط لیلا