تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

بچه که بودم اطراف خانه ما یک زمین خالی بود. سر ظهراز زیر خواب اجباری ظهر فرار میکردم. میرفتم گشتی میزدم توش. تا چشم کار میکرد خاک بود و علف بین اینها گاهی سنگ هم پیدا میشد. سنگ اسباب بازی بچگیهای من بود...

قصه اینطوری بود که میگشتم آنهایی را پیدا میکردم که شبیه یک چیزی باشد. فرقی نمیکرد چی. کافی بود به شکلی نزدیک باشد .مثلا اگر کمی کشیده بود و یکسرش پهن تر از آن یکی، یقین داشتم ماهی قشنگی میشود. برش میداشتم. میاوردم خانه آبرنگ و یک لیوان آب میگذاشتم کنار دستم تا مامان از خواب بیدار شود و ببیند نیستم و نخوابیدم٬ من یک ماهی درست کرده بودم. یا اگر یک قسمتش یک گردی کوچک داشت زودی یک موش درست میکردم که مژه های بلند داشت. خیلی فکر نمیکردم شدنیست یا نه، بی معطلی شروع میکردم. سر آخر هم ردیف میچیدمشان روی طاقچه کنار پنجره.

... آخرین بار یکی پیدا کردم که گرد بود و بالاش پستی و بلندیهایی شبیه مو داشت. و خاکستری اش "نگاه" داشت انگار. مثل اینکه توی آن خرابه من اولین کسی باشم که دیده ، زل زده بود به من. به چشمهای من. حتی شک هم نکردم که مدت هاست منتظر مثل منیست که برش دارد. برش داشتم. ازش یک صورت آدم درست کردم. با موهای قهوه ای روشن پرپشت و چشمهای روشن. قیافه اش هنوز جلوی چشمم است. نرفته تا حالا. میخندید در حالی که من دور چشمهاش دایره هایی شبیه عینک کشیده بودم. خنده اش همیشگی بود و پررنگ تر از هر نقش دیگری توی صورتش. این آخرین سنگ کودکی من بود و بعد آن، من بزرگ شدم.

.... یادم هست، آن موقع هر سنگی شبیه چیزی یا کسی بود، بی که عکسش ممکن باشد.

پی نوشت: چه سنگبارانی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:17  توسط لیلا  | 

...

گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:4  توسط لیلا 

خیلی وقت است فیلم نمیبینم. پی فیلمی هستم شبیه"سوته دلان" باشد. از جنس "مادر". با دیالوگ هایی که صد بار شنیدن میخواهد. فکری شده ام یک همچین فیلمی ببینم که یک اندوه آرام درش جریان داشته باشد. یک درد ته نشین شده. ترجیحا ایرانی باشد. توش درها چوبی باشند٬ خانه ها حوض داشته باشند مردها کت بپوشند و زنها روسریشان را باسنجاق زیر چانه شان سنجاق کنند و یک طرفش را بیاندازند روی شانه مخالف. 

 همه تلخیشان توی صورتشان باشد. شادیشان هم. حرفها و حسها یکی نباشد. اگر یک فیلم اینطوری پیداکنم دوباره فیلم میبینم انقدر که یکی یکی آدمهاش را کشف کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:54  توسط لیلا  | 

به چی زل زدی؟ دارم از" گذشته" میروم. "گذشته" محله ای قدیمیست که ساکنان قدیمی اش رفته اند همه٬ بس که خانه هاشان روی سرشان خراب شد و کم طاقت بودند...

وسایلم را جمع کرده ام. همه اش توی یک چمدان است. ضروری ها را میبرم. باقی بماند. که چی هی سنگینی نگاه میاندازی روی وسایلم؟ که چی چمدان سنگین میکنی از این راه دور؟

دارم میروم. اینجا نفس آدم تنگ میشود از سوت و کوری. پیش تر اینجا همه همسایه بودیم با هم. برو و بیایی بود. حیاط داشتیم. حیات داشتیم. که چی خیره شدی؟ می ماندی٬ نمیرفتم... اینهمه ماندم که آخریش باشم.

 راستی آنجا که هستید یکجا هم برای من نگه دارید. از اینجا رانده و از آنجا مانده نشوم یکوقت... شمالی باشد با پنجره هایی که به آفتاب باز میشوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:26  توسط لیلا  | 

 خیلی عجیب نیست وقتی ماه تمام میبینیم٬ که از  سر ساختمان بلند سر چهار راه ـ که تازه ساخته اند ـ خودش را کشیده بالا٬ زبانمان بند میاید. آرزوها را هم قاطی اش کردیم و گذاشتیم جایی که سال تا سال از آنجا رد نشویم. این حدودا همان کاریست که ما با رویاهایمان کردیم. همه آرزوها را هم جمع کردیم باهاش و جایی گم وگور شد...

حالا مگر تو دی و دی های سری دوم "فوتبالیستها" را ببینی تا آه از نهادت بلند شود که:" هی... من هم عین "سوبا" رویایی داشتم". یادت بیاید قرار بود بروی"نیوکمپ" بازی بارسلونای محبوبت را ببینی از نزدیک . مثلا قراربود خلبان باشی دور بزنی دنیا را. فیلم بسازی٬ کار گردان باشی.

 من مگر توی پیست "دو"  وقتی همه فقط میدوند و میروند از شلوغی ذهنم بگذرد٬ چقدر خواسته بودم ادبیات درس بدهم.چقدر صدای "هایده" خواننده بودن میانداخته توی سرم. یادم بیاید دیدن کنسرت "مرضیه" من را میبرده توی یک سالن خیلی بزرگ. می ایستادم روی سن و صدای تشویق جمعیت گوش فلک را کر میکرد٬ بس که "دو سه شبه که چشمام به دره" را خوب اجرا کرده بودم.مگر وسطهای دور سوم از خودم بپرسم اینجا واقعا همانجایی هست که باید؟

بیخود نیست ماه کامل که میشود کلی باید فکر کنیم تا یک سفارشی دست و پا کنیم به امید بر آورده شدن. قایمشان کردیم. گمشان کردیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:17  توسط لیلا  | 

ما خیلی عکس داریم توی آلبوممان که چندی یک بار میبینیم. الان دقیقا میدانیم بعد از این عکسهای صفحه دوم٬ ورق که بزنیم کدام تصاویر انتظارمان را میکشند. اما باز میرویم میبینیمشان که تجدید خاطره باشد. حالا بعد اینهمه سال مثلا خاله ای٬ دایی ای٬ یک عکس نشانمان میدهد که مال بچگیها ست. ما در جمع بقیه بچه های فامیل خنده تحویل دوربین میدهیم. یا از این عکس های دو نفره که با آقای برادر گرفته ایم و عین باقی عکسها توش خودمان را لوس کرده ایم. مال همان دوران است ها. اما تازگی دارد برایمان. توی آلبوم این و آن بوده و ندیدیمش هیچوقت. توی این عکس مثلا همان دامن گل گلی که باهاش هزار تا عکس داریم است. این عکسیست که بیست سال است هست٬ ولی ندیده بودیمش هیچوقت...

دارم فکر میکنم زمین جاییست که ما ممکن است روش عکس هایی داشته باشیم که ندیدیم هنوز. شاید هم ما کلی تصویر داریم از خودمان که لابه لای عکسهای بقیه جا مانده. مااحتمالا داریم توی آلبومشان خاک میخوریم. 

...

پی نوشت: یک دو روز دیگر٬ میشود یک سال که من توی "اقلیما" مینویسم یک سال کم نیست. خیلی روزها شده پر در میاوردم٬ زودی برسم به این جناب اینترنت و توی اقلیما یک چیزهایی بنویسم. روزهای خوب وبد زیادی "اینجا" پای رفاقتمان ایستاده و کلی هم دوست برایم با خودش آورده. من حتی دلم برای رفاقت کردن با دوست های آن بیرون٬ توی "اقلیما" تنگ میشود و این معنیش این است که اینجا و یکساله شدنش دست کم به قدر یک پی نوشت٬ مهم است برای من. حالا هرچه هم که هی ترس لوس شدن این چند خط باشد و در تردید نوشتن و ننوشتنش باشم.  

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:58  توسط لیلا  | 

طالع بعضی آدم ها را توی کتاب مینویسند. طالع بعضی ها را روی پیشانیشان. بعضی وقتها هم طالع را از روی پیشانی آدم ها مینویسند توی کتاب. در همین راستاست که متولد مرداد و اردیبهشت٬ تیر و خرداد زمین تا آسمان فرق دارند. خودم توی این کتابها خوانده ام. یک وقتی بود کارمان اصلا این بود که بفهمیم فلانی متولد چه ماهیست٬ زنگ تفریح که میشد جمع میشدیم از توی کتاب های چینی و هندی میفهمیدیم اساسا خلق و خوش چه طوریست.سر آخرهم هر چه توی کتاب بود میبستیم به بنده خدا٬ که آی مغرور است و تنوع طلب است یا کم بین است و چه وچه...

بعضی چیزها ابزار مکانیکی یا الکترونیکی نیستند که کاری انجام دهند٬ اما هستند و همین هستنشان درست همان کاریست که انجام میدهند. چند سال پیش از جلو یک مغازه رد میشدم چند تا ستاره زرد سفالی کشاندم توی مغازه.فروشنده گفت خانم شانس میاورد.ستاره شانس است اسمش. خریدمش. راستش نه گفتن به چیزهایی که شانس می اورد بلد نبودم هنوز هم نیستم. از همان روزروی طاقچه کنار پنجره است٬ اما جز یک لبخند بامزه که روی صورت عروسکی اش است چیزی نیاورده به این خانه. این آویزه گوشم بود تا مدتها.اما باز موقعی که دوره گرد٬ انگشتری که سنگش همان سنگ ماه تولد من است را پیشنهاد کرد نشد که نه بگویم. خریدمش. همین چند وقت پیش بود. وقتی که خریدمش تا مدتها روزهای خوشی داشتم عجیب بود اما انگار درست کار میکرد...

اتاقم را زیر و رو کردم که پیداش کنم. چند وقتیست که دستم نکرده بودمش. میخواهم دوباره دستم باشد...مدام. خاطره هام را از صبح زیر و رو کردم٬ اشتباه نمیکنم. روزهای خوبی داشتم با بودنش. بس است دیگر این رودربایستی با خودم. طالع آدم٬ روی پیشانی٬ توی کتاب٬ بین ماه و ستاره ها هر جا میخواهد باشد٬ باشد. همه اش هم که دروغ باشد٬ انگشترم که دروغ نیست. دستم میکنمش.

پی نوشت: قلم آدمها مثل خودشان است. عوض میشود٬ اما اگر شدعین خودشان که عوض میشوند مصنوعی میشود. حق باشماست٬ اما چه کنم که این قلم فرسوده من٬ آسانتر توی دستم میچرخد. رفیق انگشتهام شده دیگر(میدانم پی نوشتم به نوشته ام مربوط نیست. اما بگذرید٬ دنیا پر از چیزهای نامربوط است. این چند جمله هم اضافه شود به این همه)

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:5  توسط لیلا  | 

اول- میروم سراغ آن جعبه قدیمی. تا چشم کار میکند توش ریزو درشت خاطره جمع کرده ام. انگار که بدانم یک روزی یکی که "کفشهاش برای برگشتن خیلی کوچک شده" می آید سراغش. میروم یک دست خطی٬ نوشته ای٬ چیزی پیدا کنم مال خودم باشد. مال همان که موهاش را دوطرف سرش خرگوشی می بست و مهمترین سرگرمی اش رنگ سنگها بود. امانیست. یعنی هست ها. یکی ۳۶۵ صفحه ایش هست. مال نوجوانی٬ از این سررسیدهای قدیمی. اما همه اش شعر های این و آن است. ننوشتم دیگر. بس که بی فکر بودم. بس که بازی پیشه. حالا هم این حافظه طولانی مدتم٬ انقدری ضعیف هست که یادم نیاید هرسال چه جوری بوده.که مثل هر سال هست یانه. یعنی آن موقع هم٬توی همچین شبی ـشب دهم ـ دلشوره اینکه کی چی میخرد که تمام میشد٬ ترس اینکه اصلا یادشان برود که رد میشد٬حال بعدش همین شکلی بوده؟ یعنی یک گوشه ای یک چیزی ننوشتم از آن موقع ها؟ که مثلا سال ۷۵ هم بعد از اینکه فکری شدم "لیلی" اسم بهتری از "لیلا" هست یا نه٬ غروب نهم٬ همین که از زیر گلوم میجوشد و نای و ریه را پر کرده، بوده؟ همین که بغض نیست٬ خنده نیست٬ گریه نیست.

آخر- برای تو هر هروقتی میتواند داشته باشد. میشود با بهار٬ تابستان یا هر وقت دیگری باشد.اما برای من٬ معنی اش درست وسط همین زردی برگ هاست. وسط بارش باران٬برهنگی درخت های توی حیاط٬زنگ مدرسه٬ دقیقا با سرمای تازه رسیده است. تو را نمیدانم اما من٬ انتظارمعجزه ام را از "مهر" میکشم هرسال. از پاییز٬ که ده روزه میشود. از تولد پاییزی...

بعدنوشت: شماکه نبودید٬ امروز تمام شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 21:13  توسط لیلا  | 

من از این گوشه کوه و این سبزی در سبزی حالا یک چیزی را خوب میفهمم... اینکه برنج اینهمه سبزش شفاف تر است٬ روشن تر است و زنده تر٬ یک دلیل بیشتر نمیتواند داشته باشد. آنهم خشکی ایست که بعد سرما میخورد به جانش. باید هم نور را این طوری منعکس کند بس که زنده است. مگر ماندگاریش چقدر است؟ سرمانزده زرد میشود دیگر. نمیشود؟ اما چای٬ باغ چای تیره تر و کدرتر است قبول. ولی بیاانصاف داشته باشیم تحمل این همه سرما و سبز ماندن٬ در بهترین حالت کمی مکدر شدن که دارد برایش. همین که سرما و گرما حالیش نیست باید بس باشد. باید بس باشد تا ما٬ از میان تصاویری که داریم با احترام به تیرگی سبزش در زمستان٬ همان تصویر باغ چای را قاب کنیم...

هر طور حساب کنی این زمان را اتفاقات دوپاره میکنند به یک پسوند قبل و بعد. خوبی اش این است که باغ های گوشه کوه تو را نتوانسته هنوز. هرچند که مکدری حالا و سبزی ات به تیرگی میزند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:24  توسط لیلا  | 

 آخر مگر چقدر میشود از باران نوشت؟ از یکجایی باید تمامش کرد دیگر. والا همین امروز میشدکلی نوشت که باران هم جور های زیادی داردو توضیح داد ٬یک جورش این است که انقدری تند باشد٬ناغافل که شروع شد بگردی سر پناه پیدا کنی به امید خلاصی. یک جورش هم آن که نرم میزند٬ همان که دلت میخواهد هزارسال همینطور راه بروی زیرش٬ بلکه تهش شاعر شدی...

 اصلا بوی نویی که از کیف و کفش بچه ها میریخت روی دلگیری اول مهر هست. مشکاتیان هست. تار٬ سه تار٬ شجریان٬ آواز هست. دلگیریهای پیچیده بهم هست. شادیهای تنیده شده میان هم. اشک خدا که در آمده هست. غروب امروز هست و قفسه کتابهای ایرانی درست سمت چپ پله ها هست و ما که بعد دو فصل همچنان با پوتین و پالتو بعد باران جلوی قفسه کتابهای ایرانی ایستاده ایم هستیم. اصلا من هستم.همین من که فکر میکنم یعنی تا کی از پله ها که بیایم پایین خودم را می بینم؟ این توقف زمان دقیقا تا کی ادامه دارد؟ اصلا چرا دکور اینجا را عوض نمیکنند؟ قفسه ها تا کی همینطور دست نخورده خاطره تحویلمان میدهند یعنی؟ علف تاریخ کی زیر پای ما خشک میشود پس؟...

  می بینی؟ برای نوشتن همه ی اینها و یک عالمه ی دیگر هست ها. اما پسِ  پی در پی ای خیسی این چند روز٬ من باز هوایی شده ام از باران بنویسم که فکر میکنم جور های مختلفی دارد و...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 0:26  توسط لیلا  |