بچه که بودم اطراف خانه ما یک زمین خالی بود. سر ظهراز زیر خواب اجباری ظهر فرار میکردم. میرفتم گشتی میزدم توش. تا چشم کار میکرد خاک بود و علف بین اینها گاهی سنگ هم پیدا میشد. سنگ اسباب بازی بچگیهای من بود...
قصه اینطوری بود که میگشتم آنهایی را پیدا میکردم که شبیه یک چیزی باشد. فرقی نمیکرد چی. کافی بود به شکلی نزدیک باشد .مثلا اگر کمی کشیده بود و یکسرش پهن تر از آن یکی، یقین داشتم ماهی قشنگی میشود. برش میداشتم. میاوردم خانه آبرنگ و یک لیوان آب میگذاشتم کنار دستم تا مامان از خواب بیدار شود و ببیند نیستم و نخوابیدم٬ من یک ماهی درست کرده بودم. یا اگر یک قسمتش یک گردی کوچک داشت زودی یک موش درست میکردم که مژه های بلند داشت. خیلی فکر نمیکردم شدنیست یا نه، بی معطلی شروع میکردم. سر آخر هم ردیف میچیدمشان روی طاقچه کنار پنجره.
... آخرین بار یکی پیدا کردم که گرد بود و بالاش پستی و بلندیهایی شبیه مو داشت. و خاکستری اش "نگاه" داشت انگار. مثل اینکه توی آن خرابه من اولین کسی باشم که دیده ، زل زده بود به من. به چشمهای من. حتی شک هم نکردم که مدت هاست منتظر مثل منیست که برش دارد. برش داشتم. ازش یک صورت آدم درست کردم. با موهای قهوه ای روشن پرپشت و چشمهای روشن. قیافه اش هنوز جلوی چشمم است. نرفته تا حالا. میخندید در حالی که من دور چشمهاش دایره هایی شبیه عینک کشیده بودم. خنده اش همیشگی بود و پررنگ تر از هر نقش دیگری توی صورتش. این آخرین سنگ کودکی من بود و بعد آن، من بزرگ شدم.
.... یادم هست، آن موقع هر سنگی شبیه چیزی یا کسی بود، بی که عکسش ممکن باشد.
پی نوشت: چه سنگبارانی!