تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

یادم میاید پشت کنکور که بودیم٬ خوب بلد بودیم زمان را چه جوری بگذرانیم. خودش که کند میشد٬ ما شیوه های هل دادنش را میدانستیم و این دانش کاملا تجربی بدست آمده بود. یعنی چند ماهی که از برنامه ریزی های نصفه نیمه مان گذشت٬ دستمان آمد بخواهیم یا نخواهیم محکومیم به این کنار هم بودن مسالمت آمیز با کتاب هایی که تنفرمان را بر میانگیخت و کم کم فهمیده بودیم طی کردن این روزها دل بخواه نیست که هی نق بزنیم خسته شده ایم و چه و چه٬ طی کردنشان اجبار است. نتیجتا بهتر دیدیم جوری آرام و دوستانه تمامشان کنیم. به ساعت نگاه نمیکردیم و این شکلی عاملی بودیم برای سراندن زمان و انداختنش توی سراشیبی... این وسط٬ حالیمان هم نبود این روزها که میرود همان است که بعد ها مینشینیم روی این صندلی های لهستانی پیچ و تاب میخوریم و از حیف شدنشان حرف میزنیم. همان ها که دو فردای دیگر عینک ته استکانی میزنیم و توی آلبوم میگردیم پی شان. در مجموع مهم بحرانی بود که داشتیم به حساب خودمان پشت سرش میگذاریم و به گمانم در زندگی بیشتر چیزها را باید فقط پشت سر گذاشت...

سال ها گذشته و حالا دانش "پشت سر گذاشتن" مان پشتوانه قویتری دارد. ما روز به روز شیوه های نوین تری کشف میکنیم و به روش کهنه و فرسوده نگاه نکردن به ساعت٬ نیشخندی هم میزنیم و هر روز بیشتر از روز قبل داریم تکنیک هاش را فرامیگیریم... آن هم به شیوه ای تماما تجربی. 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:44  توسط لیلا  | 

مثل آدم کوچکی که کادوی کوچکش را توی جعبه های تو در توی بزرگ میگذارد غافلگیری داشته باشد٬ مثل آدمی که حرف های ساده کوچکش را میبرد میان استعاره و کنایه که بزرگ باشند٬ مثل بچه ای که میاید با آب و تاب کارت آفرین های مدرسه اش را تعریف میکند من...

من حالا آدمی هستم که خوشحالی کوچکش را آمده بلند٬ بلند بگوید.

نشان کوچکی که با آفتاب امروز فرستادی٬ میپیچم توی یک کادوی بزرگ نشان همه میدهم. قولِ قول. من از روزهای سختی برمیگردم٬ پس حالا با من آشتی... خب؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:22  توسط لیلا  | 

 همان موقع باید فکرش را میکردی. همان روز که هرچه دیدنش تحمل بیشتری میخواست را از درز کمد فرستادی تو٬حواست باید می بود به امروز. که باید کمد ها را بریزی بیرون٬ کتابهای اضافه را دور بریزی. گرد گیری کنی تا یکجوری سر و ته کسالت جمعه هم آمده باشد. 

باید فکرش را میکردی وقتی همه تکه کاغذها و خرده ریزهایی - که دل دیدنشان نیست هنوز-  ولو شدند وسط اتاق٬ چه طوری از پس دیدنشان بربیایی... آنوقت حالا مجبور نمی شدی این طوری زیر چشمی نگاهشان کنی و  تندی برشان گردانی سرجایشان٬ تا نروند توی کیسه آشغالها.  

...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 13:39  توسط لیلا  | 

 

درون من کودکی زندگی میکند. که هر صبح ،تلویزیون را روشن میکند به خیال اینکه هایدی روی کوه های آلپ بدود...

 درون من هنوز کسی زندگی میکند...

که سر بساط صبحانه پنیر نمیخورد و به خیالش باید دست و رو نشسته آن پرنده هارا ببیند، وقتی سه تایی گردنشان را میکشند و یکصدا میگویند:"جیمبوووو"... و قند توی دلش آب شود. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:36  توسط لیلا  | 

 

دلم شور این پرنده را میزند ...

پناه سرمایش لوله بخاری ایست٬ که از شیشه سرش را بیرون برده. سردش که میشود میاید گرم میشود و میرود. داغ است و دلچسب. دل خوشست... و خانه های خیلی گرم اگر یکدفعه سرد شوند٬ تلخی زیادی دارند باخودشان. نه رفیق؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:42  توسط لیلا  | 

باید عادت کرد دیگر. گفتن سخت ترش میکند فقط. هی حرف حرف حرف... خسته نمیشوند این همه زندگی مردم را زیر و رو میکنند. نشسته ام اینجا کنار شومینه٬ یک نیم ساعتی هست خیره شدم به پنجره. بدجوری عادت شده. یعنی اولین بار که فهمیدم عادت شده حدودا اواخر تابستان بود. آن موقع بیست و چهار سالم بود. یک روز آقای برادر از در اتاق آمد تو٬ زد زیر خنده. گفت: "حوصله ات سر نرفت یک ساعت است زل زدی به پنجره..." ای دیگر. زود میگذرد. انگار کن همین دیروز بود. باران میزند. تند. این جلد آخر "کلیدر" را تمام کردم بالاخره. باید برود توی کتابخانه پیش بقیه. توی شرکت نمیشود بردش٬ همین است دیر تمام شد. کتاب بزرگیست. بدبختی دو صفحه نخوانده ارباب رجوع سر میرسد. خوبیت ندارد کتاب دست من ببیند. حالا همه ی اینها به کنار خانم "عنایتی" را که نمیشود دست به سر کرد کتاب دست من ببیند تا همه اش را از ب بسم الله تعریف نکنم بیخیال ماجرا نمیشود. حالا فکر کن میانه کسالت تق و تق این کیبورد درب و داغان و زمزمه ی حرف که بین همکارها تمامی ندارد کتاب هم بخوانی.نه! نشدنیست اصلا...

گرسنه ام خیلی. دلم یک غذای خیلی خوشمزه خواسته. توی یخچال مرغ داریم. میگذارم یخش باز شود کمی. میاندازم تو قابلمه. یک جوش بخورد تا بیایم سراغش٬ سرخش کنم. برنج خیس کنم یک زرشک پلو با مرغی بخوریم. شب ها طولانی شده اند چقدر. شش بعداز ظهر است٬ به خیالم نه شب. بس که تاریک است هوا. حالا کو تا شام. تلویزیون سر و صدایی راه انداخته امروز.  ۹/۹/۹۹ است. فرزاد حسنی صدبار از اول برنامه اش این را گفته. یادم میاید سال ۷۷ هم همین بساط بود.ه ه ه ی ۷۷ ف ف بود اسمشم با یک زبان شیرینی هی انتظار این تشابه اعداد را میکشید...

آخ هواسم پرت شد٬ سوخت این مرغ بدبخت. یعنی سوخته سوخته که نه. آبش تمام شد. میشود یک کاریش کرد... برای ۸۸ نه. یعنی پیشوازش نرفتم. جمعه بود به گمانم٬ دور هم جمع شده بودیم به واسطه حرف و حدیث ها حواسم رفت پی اش. هشتاد و هشت ...ای وای. سالی بود برای خودش. انتظار یادم رفته بود. نه برای هشتش نه هشتاد و هشتش. تولد امام رضا بود و ماهم که بندی معجزه٬ توی آن روزها هی معجزه میخواستیم. سرم به خودم گرم بود. شلوغی و ساکتی ام... 

حالا شب است پای اینترنتم. به دعوت محمد صادق یادم است امروز را پیش بینی کرده بودم. چه روزهایی بود. همه کلی جوانتر بودیم. سال شلوغی بود. دلخوشیهای جمعی. دلتنگیهای فردی. تقسیم شده. اوووه ۱۱ سال پیش. میروم سراغش. میخوانمش. یازده سال پیش ترسو شده بودم. این را از پیش بینی ام فهمیدم. جرات نکردم از خیلی چیز ها بنویسم. محتاط بودم حتما. یادم هست قطعیتی نداشتم. این همه موهای سپیدم زیاد نشده بود. آینه جوانتر بوده یقینا. دلم نمیاید که آرشیو بعد و قبلش را نخوانم. میروم به قبل و بعدش... ای وای. هشتاد و هفت نیمه کاره و بعدش سال بلوا...

گریه ام گرفته انگار. میبندم همه صفحه ها را تند تند انگار نبودند اصلا. بروم بخوابم فردا خواب بمانم٬ توی این ماه این سومین بار است که هی گذشته زیر و رو وکردم آخرش هم صبح خواب ماندم٬ خوب است این چهار چرخ قرمز هست. سرعتش٬ کندی بیدار شدن را کمی جبران میکند والا اخراج میشدم این قسط های آخرش میماند. خوابم گرفته. چراغ ها را خاموش میکنم. نگاهم میرود به ظرف ها٬ ولش کن. بماند برای فردا...

پی نوشت: این ها را به دعوت مشق شب نوشتم. خواسته بود نه آذر نود و نهم را بنویسم. خوب شد. دلم پر کشیده بود یه آینده سرکی بکشم. یقین دارم آنجا چیزی منتظر من است. خوب و بدش بماند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:42  توسط لیلا  | 

 

در شب جيرجيركهايي هستند٬ تيزوبرنده

 از ساكتي خلاصش ميكنند

...

دارم به شب فكر ميكنم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:48  توسط لیلا  | 

دروغ میشود اگر بیایم اینجا مکرر بگویم که قشنگی اش به نرسیدن است. رفتن را میگویم. راستش میشود اینکه آدم گاهی عمیقا دلش یک رسیدن میخواهد...

یعنی دلش پر میکشد یک طناب کشیده باشند از این سر خط پایان تا آن سرش٬ بعدِ این همه که تند میدوید. سرش بالا باشد و ردش کند. که یعنی برنده شده. مزه اش یک عمر بماند. لذتش همیشگی شود.

 بعد نوشت: قلم از معدود چیزهاییست که من هنوز به معجزه اش ایمان دارم. این را من خواندم شما هم:

دلِ خجسته «وَ اِن یَکاد» مکرر خوانديم، «واقعه» از بر، بلا نبینی.
خبر رسيده شما هسته‌ی خرمای يک رمضان نخ‌کشيده‌ای به‌هيبتِ تسبيح، ذکر لبت: خانه‌ت خراب؛ خانه‌ت خراب...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:21  توسط لیلا  |