خب من لا به لای این روزها٬ دلم میخواهد همه ی آشناهام را جمع کنم٬ برای همه بلیت بخرم٬ برویم سینما. درکه بسته شد٬ تاریک که شد٬ اولش به رقص ها و شوخی ها٬ بخندیم.این طرف صدای خنده باشد. بعد برسد به بادبادک الی٬ که توی هوا میچرخید.آن طرف صدای خنده اش باشد. صدای دریا هم. ما همه ساکت باشیم و تمام که شد آن طرف باز٬ چرخِ به گل مانده باشد. این طرف٬ ما باشیم. سکوت باشد و ماتمان ببرد.
من٬ توی این روزها دلم میخواهد....میخواهد٬ همه برویم٬ بنشینیم دو ساعت آرام٬ درباره ی الی ببینیم...همین.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:39  توسط لیلا
