فقط برنده ندارد. یعنی هر طور که فکر کنی٬ برنده داشتنش بی انصافیست. باید بازی کنی...همین. از همان اول٬ او مهره سفید را برمیدارد. که یعنی: "بازی را من شروع میکنم" و شروع میکند. همیشه او اول شروع میکند. تقدیر را میگویم. انگار که داریم با هم شطرنج بازی میکنیم. هی اسب میبریم. فیل میاوریم. پیاده جابه جا میکنیم. کیش میشویم ... همه ی اینها هست ها. اما ته تهش٬ مساوی میشویم. یا به گمانم اصطلاحش باید"پات" باشد. حالا بگذریم که گاهی٬ درست وقتی که فکر میکنی داری برنده میشوی یکدفعه صفحه را خراب میکند. این از روی جر زنیش نیست که. این قانون بازی است. زیادی که به برنده بودن اصرار کنی٬ همه مهره ها را تقدیر٬ خودش میریزد به هم که یعنی:"حواست باشد.برنده نداریم!"... باید بازی کنی...همین.
حالا به کف دستهات نگاه کن. من نگاه کردم. پر از خطهای کج و معوج است٬ که معلوم نیست از کجا آمده اند کجا میروند. میانشان که گم شدی٬ باید خوب بگردی تهش را پیدا کنی. فقط کاش پیدا که شدیم خیلی خسته نباشیم.
غریبه! این تقصیر من نیست که در آن ظهر داغ جلو تو سبز شدم. این تقدیرمن است.نمیدانم کی؟٬ اما هوا سرد بود٬ که من کیش شدم. هنوز هم پی اینم که بیایم بیرون. که مهره هام را دوباره راه بیاندازم توی بازی.که اسبها بدوند وپیاده ها قدم بزنند. هرچند برای تو چه فرقی میکند؟
پی نوشت: این یکی را حتما بخوان. هر چند برای تو چه فرقی میکند؟... حواست به شاه و وزیر خودت باشد.
